تبليغاتX
جرتینگ ............. jerting
 

[ لاک صورتی ...]

هروقت این طور می شد پیراهن آبی اش را رو به باد تکان می داد ولاک صورتی 

روی ناخن هایش را پاک می کرد . همه این ها از زمانی شروع شد که کتاب «دیوار»

سارتر...ژان پل سارتر را خوانده بود

نسبت به مترو حساسیت ویژه داشت واز کشیش ها بدش می آمد می گفت : «

اینها تا سن کمی دارند شبیه دخترک بچه هاهستند».

مادرش از این که زیاد جلوی آینه می رفت ناراحت بود وچند بار هم پیراهن آبی اش را

قایم کرداما آنقدر گشت تا پیراهن را پیدا کرد

شبها جورابها را بیرون درب اتاق می گذاشت وخیلی تنبلی می کرد آنها را بشُویَد .

کم کم رنگش زرد می شد و زیر چشم هایش سیاه می زد .

اگر بیشتر ازاین هم که می خواند فرقی نمی کرد بعضی حرکات جزو رفتارهای روزانه

وعادی شده بود وخواندن چند رمان و داستان کوتاه یا دانستن نظریه ی چند فیلسوف و

روانشناس هیچ ربطی به این حرکات نداشت و مشکلی را حل نمی کرد.

صبح جورابهای کثیف را از پشت درب اتاق گرفت ،بعد جلوی آینه به پیراهنش نگاه کرد

هیچ حوصله ی پیراهن آبی را نداشت یک بلوز تیره پوشید واز خانه بیرون زد .

توی مترو مردم در صف های طولانی ایستاده بودند واو اصلن حوصله نداشت .

برگشت ولی هنوز چند قدم دور نشده بود که پسری صدایش زد .دست وپایش را گم کرد 

:شما همان هنرپیشه توی فیلم «کودکان بی حوصله »نیستید

نه نمی توانست اوباشد ولی پسرجوان خیلی اصرار داشت ، به نظرش آمد دارد بهانه

جویی می کند که راهی برای دوستی پیدا کند،بهتراست برود وخودش را ازاین دروغ ها

راحت کند.هیچ کدام ازقهرمان های داستان هایی که خوانده بود نمی توانستند

خواسته هایش را برآورده کنند .اینجا توی مترو نه می توانست پیراهنش را عوض کند و

نه می توانست لاک ناخن هایش را پاک کند . شروع کرد به ناخن هایش راجویدن و

یک نفس پله های مترو را بالا رفت ،قادر به ایستادن در خیابان نبود .

روبروی آینه موهایش را پشت سرش بست ودکمه بالایی پیراهنش را محکم کرد .

دوباره لاک ناخن هایش ...

این طور به نظرش آمد که قیافه اش شکسته تر وپیرتر شده،اما مگر می شود همین طور

 بماند و به کسی نگوید !

لیوان را از یخچال که بیرون اتاق بود پر آب کرد وشروع کرد به نوشتن .

فکرکرد قیافه ی کشیش کوچک شده ودارد حالت های زنانه خودش را می نویسد . اگر

میتوانست کتاب دیوار سارتر ...،ژان پل سارتر را هم ضمیمه این یادداشت کند چقدر

خوب بود ...!

کتاب را از قفسه بیرون آورد و زیر دستش گذاشت .

یادداشت که تمام شد آنرا طوری در لای کتاب قرار داد که صفحه ی کتاب بیرون باشد و

پشت یادداشت که سفید بود نوشته بود :«حتمن این کتاب را بخوانید ».

مادر مطمئن نبود این حرف ها پدرش را راضی کند

باید بیشتر توجه می کرد حالا هم یک یادداشت کوچک نمی توانست پدر را راضی کند .

اگر یک بار دیگر فرصت بود شاید دقت نظرش در زمان پاک کردن لاک ناخن ها

خیلی چیزها را برایش روشن می کرد! .

                                               « حسین دیلم کتولی   »        


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در شنبه هفدهم دی 1390 ساعت 6:36 موضوع | لینک ثابت


ناخنكي به داستان ( باند در يك ظهر مردادي )

داستان كوتاه ( باند در يك ظهر مردادي ) سجاد عيدي زاده را مي خوانم و به ياد شعر بيژن نجدي مي افتم : و به جنوب مي روم / با سطلي از باران لاهيجان ، خودم را در يك فضاي كاملاً  جنوبي مي بينم ولي آنچه من را به اشتباه مي اندازد شايد نام « اروميه » و « اردبيل » است و هوايي كه لااقل زمستان سردش به تن مسافران نشسته ، بعد گرماگرم اتفاقات ، سقوط هوايي كه نقش روزنامه هاي بيشمار شده چقدر ساده نشان داده مي شود . اما يقيناً نگاه نويسنده از جزء به كل رسيدن را برايم دارد و فقر و بيكاري و تنگناهاي اجتماعي ـ اقتصادي كه از كلمن آب گرفته تا ساك ورزشي كثيف و ني سواري بچه توجه ام را جلب مي كند و اين درست زماني است كه هواپيماهاي غول پيكر آسمان آبي را مي شكافند ـ نمي شود ساده از كنار « محمد خلبان » كه دو سال است نمي تواند شيشه ي سمت باندش را عوض كند  رد شده و بلاخره از آسمان دودي و گرمازده حتي يخچال شكل آوار روي سر مردم مي ريزد و علاوه بر آن با نگاه هاي روانكاوانه به زاويه هاي بسيار كوچك نظر مي كند ( نهايت تنوع اين زندگي رنگ پيراهن اوست ) و نا خنك هاي طنز گونه اي كه در تن ارجاع جامعه شناسانه ايي را چه از نظر فردي يا اجتماعي نشان مي دهد ( البته حشيش فروش هاي آبادي روي « پشت » را خط كشيده اند و خيلي ريز در جاي جاي داستان از جمعيت خانواده و بازه موقعيت طلبي ها حرف مي زند :

( مرحبا به غيرتش خوب خرج زندگي اش مي كند) البته باز هم با همان تندي قلم و ريز نقشي ها .

هر چند ارتباط مرد كراواتي و موتورسيكلت سوار چندان روشن نيست و چطور خيلي زود به تعهد روايت در توسل به اشاره مي رسيم اما در مجموع بايد با خيلي از كش و قوس ها كنار آمد تا واقعيت داستان به يك روايت يكدست و پر انرژي در خاتمه كار پيش رود در حالي كه مي توانست بيشتر به سقوط و ماهيت دقيق اتفاق گرايش داشته باشد .

در همين جا بايد بگويم صداها و رنگ ها و اتفاقات به نوع خود قابل توجه و تعمق و تأمل است كه بدون برجستگي و جولان دادن خيلي خيلي به روايت و شكل پذيري داستان كمك مي كند و در خاتمه تكرار سقوط و جمله آخر ( من هم توي مغازه يخچال دارم ) كار را ماندني و قابل ريزنگري مي نمايد ، وگرنه روستا در يك سكوت خالي باقي مي ماند و از دور فقط سايه هواپيماي غول پيكر روي زندگي مردم و خانه ها سنگيني مي كرد .


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


[ کمی از پیراهنت جلوتر......]

 

از پشت فشارم دادی وُ بیرونم انداختی. از پشت . کار خوبی نبود .کفش هایم با من همراه

نبودند وُاز پاهایم یکی یکی بیرون پریدند. توهمان طور گریه می کردی وُ فحش میدادی

،به خودت ، به زمین وُ آسمان ، من هم سَرَم درد گرفته بود وُ می خواستم آرام باشی وُ

به حرف هایم گوش بدهی.

چقدر سخت بود وقتی جایی توی سرِتو برای گوش دادن به حرف هایم نبود.!

همه اش به یک روز آفتابی مربوط می شد . به لباس صورتی رنگی که به تن من بود

و بعد شوخی زشتی که در خیابان ،برای خنده ، دودختر جوان بامن کردند،شیشه ی

 ادُکلن را سمت ام گرفتند وُ وقتی یکیشان به من رسید انگشت اش راکشید روی رژ

 لبهایش و بعد مالید به گردن وُ یقه ی پیراهنم .

کارش نمی شد کرد قاه قاه خندیدند وُ رد شدند . به قدری عصبانی شدم که نمی دانستم

چه باید بکنم .

پیراهنم را توی خانه داشتم عوض می کردم که سر رسیدی وُبوی ادکلن زنانه گیج ات

کرد.

نزدیک آمدی وُ سرخی رُژ لب را روی گردن وُیقه ام دیدی.

من اصلن متوجه نشدم .

شاید همان یک تارمویی که روی شانه ی من از دست دختر مانده بودکار را به اینجا

کشاند .

مرتب سئوال می کردی من هم عین حقیقت را می گفتم و تو به مسخره سر تکان میدادی.

داد زدی :«

لابد یادت رفته که بلوتوث گوشی من روشن بود که توی رستوران دختر میز بغل دستی

اشتباهن عکس های مستهجن می فرستاد وُ تو می گفتی اورا نمی شناسی .

یا اون کلیپ مسخره ای که توی گوشی ات بودوُ مرتب اسمت را همراه چند پرنده بالا

وُپایین نشان می داد ».

من قسم میخوردم وُ تو اصلن باورت نشد .

حالا مانده ای این سگ کوچکی که دنبالم می دود را چه طوری پس بگیری . هنوز به

پیاده رو نرسیده بودی که سگ خودش را به زنی که رد می شد رساند وُ او هم سگ را

نوازش کرد مؤدبانه بغل گرفت وُ داد به دست من .، اما موقع ناز کردن سگ دستم به

بازوی زن خورد وُ او خندید ، فقط خندید وُ خیلی راحت با من دست داد وبا چشمکی

عبور کرد .

و این تو بودی که همه ی این ها را دیدی .

حالا فکر می کنم لباسم اندازه ی تنم نیست و صورتم از کشیده ای که تو توی صورتم

زدی سرخ شده

یاد بچه گی ام افتادم، وقتی تب داشتم وُ شاش اذیتم می کردوُ نمیتوانستم خودم را جمع وُ

جور کنم .

از گرما وُ آتش تب لذت می بردم.

حالا انارها را دانه می کنم ویاد رُژ لب دختری هستم که روی یقه ی پیراهنم را قرمز

کرده بود .

یاد پلکِ  زنی که موقع چشمک زدن چه قدرزیبا باز وُ بسته شد.

تو زیر چشمی نگاه می کنی وبه حرف های بغل دستی ات گوش می دهی ومن آهسته

دارم از درز پیراهنت سُر می خورم توی تنت .

انگشت را توی پیراهنت می بری وُ می خندی .

                                  (11/23شب فلکه شهرداری 30/5 /1390علی آبادکتول)


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه هفتم شهریور 1390 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


[دروازه ای برای سوار کار]

چند بار این دروازه را عوض کرده بود ولی باز قد سرباز بلند تر بود  وقتی روی اسب

نشسته بود و پشت دروازه دختری با لباس توری سفید عروسی نگاه میکرد  بلاخره باید

 دروازه ای باشد که سرباز واسب کوچک تر از آن باشند تاعبورکنند نه خیلی دیر شده بود

زنش منتظر ش بود باعجله رفت توی پارکینک تا با زنش برود شام را در رستورانی بخورند

فردا شب اگر حوصله داشت تابلو دیگری می کشید تا سرباز را کوچکتر روی تابلو نشان دهد

تابلو را پاره کرد ....  سرباز واسب ودروازه را ریخت توی زباله دانی .اما دختربا توری 

سفید پشت دروازه هنوز کنار میز  بود!                    

                                                        5/2/1390صبح ساعت 48/ 7

                                                                حسین دیلم کتولی

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 6:46 موضوع | لینک ثابت


                                                                                       تقدیم به مسعود ولبخند هایش وهمه کبوتران جلد     

[ بام های بی کبوتر...]

آبادی بیشترین چشم اندازش یک دره بود که روبروی بالکن خانه تا خیلی دور پیش رفته بود

با چند تا درخت بلوط وگردو که می شد سر سبزی وآبادی روستا را حدس زد ! چون این خانه

که ما روبالکنش مثلن قرار بود بخوابیم درست بالا دست روستا بود وباقی خانه ها که پایین  تر

بود کوچک وبا حلب های زنگ زده .صبح بود که که رسیدیم وبعد یه کمی چرند وپرند وُدوتا چای

رنگ پریده لحاف که آوردند کا خواب شروع شد (آخه تا صبح بنده سر کار بودم و همان دکه ی

 عاشقانه ام..)همون موقع انگاری به گوسفندای آبادی خبردادن ما می خواهیم بخوابیم شروع کردن

به بع بع وبره ها به مع مع ( آه... این بی زبان های اسیر آدم ...!)یه سگ زردِ بزرگ با پشمای

کثیف ویک چشم کور کوچه را قرق کرده بود ودر نبودن آدم برای صدا های راه دور هم پارس

 می کرد چیزی که عجیب بود صدای الاغ ها که بعد با توضیح همراهان باخبر شدم روستای به

این کوچکی بیشتر از شصت الاغ دارد (ای بنازم به این همه استعداد...! ) کلافه شده بودم باد از

 یک طرف تو گوشم هی می پیچید وانگاری می گفت :حواست را جمع کن این زمستان زمستان

 بدی می شه گفته باشم تا حالا که ساعت یازده ونیم صبح است من کسی را غیر از خودمان ندیدم

یک زن روی بالکن وچند تا بچه تخم جن که تا چشمم به خواب رفت با صدای ترقه بیدارم کردند

خوشحالم که بیدارم واز سینه کش این کوه وسبز بودن طبیعت لذت می برم والا سرما خوردگی

قاتل جانم شده نگاهم به بام های خالی که هیچ کبوتر ندارندو من زیر چتر با لهایشان که بیدارم

 سایه ساری ندارم.. اگر همین خنده های همراهم نبود چه کبوتر خانه ای این آبادی.. ! داشت.

حالااین سؤال که آیا با این آرامش وبی تحرکی که در این روستاست می تواند زندگی ادامه پیدا

 کند .... و من بی کبوتر با این بام های خالی ....!!

                                                                 ییلاق کوهستانی ا َلِستا ن علی آباد کتول

                                                                       16/6/1389ساعت 35/11صبح


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 2:9 موضوع | لینک ثابت


[ فرشته ای هرروز عصر با من قهوه می نوشد]

صندلی خالی روی ایوان کوچک آفتابگیرِرو به غروب سمت خیابان قرار داشت وکسی

هم رویش جا خوش نکرده بود ،در سمت چپ صندلی میز کوچک عسلی با یک جا سیگاری

وبریده پلاستیکی ی یک رو میزی ِ کوچک که حتمن جای فنجان قهوه یا چای عصر بود

دیده می شد ،کمی خاک های نشسته ی رنگ میز را عوض کرده بودالبته آفتاب تابستان

 وسرمای پاییز وزمستان هم بی تأ ثیر نبود .

زن از پنجره ی روبه رویی آن طرف خیابان نگاه میکرد واین شاید پنجمین روزی بود

که کسی راروی صندلی نمی دید

معمولن حوالی عصر پیر مردی با کلاه لبه دار خاکستری آن جا می نشست وروزنامه

می خواند یا کتابی را ورق می زد و هروقت پیر زن پرده را کنار می زد مرد را مشغول

 مطالعه می دید . فقط موقع نوشیدن چای یا قهوه نگاهش به پنجره روبه برویی آن طرف

 خیابان می افتاد ، فنجان را روی میز می گذاشت و با دست چپ کلاهش را برمیداشت

وسرش را تکان میداد که نشان ادای احترام وسلام بود .زن هم دستی بلند میکرد واین تمام

سرگرمی پیر زن بود برای عصرهای ساکت وبی روح ، گاهی هم که پیر زن ازحاشیه

پرده نگاه میکرد پیرمرد روی صندلی لهستانی خودش را تکان میداد وصندلی با حرکت

پاهایش رو به عقب وجلو تکان می خورد.

حالا پنجمین روز بود که پیر مرد روی صندلی پیدایش نبود و برای او دست تکان نمیداد.

چشم های زن پُر اشک شد .نه فقط نگران مرد روبه رویی باشد بلکه بیشتر نگران نداشتن

 همین دلخوشی ساده وفکر این که آیا او هم آنقدر می ماند که کسی دیگر را ببیند که خودش

 را روی صندلی تکان بدهد وبرایش دست تکان بدهد.

زنگ در که صدا داد پیر زن رفت و روز نامه عصر را گرفت .در سالن روزنامه را روی

 میزکنار مبل انداخت تا در فرصت لازم نگاهی به صفحات آن داشته باشد ،اما هنوز دور

 نشده بود که عکس روی صفحه اول نظرش را جلب کرد ، پیر مردی با کلاه لبه دار که

زیر آن نوشته شده بود :

 ....استاد ...ح...د...ک...داستان نویس در سن شصت وهفت سالگی در آپارتمان شخصی

 خود در خیابان بهار  دست به خودکشی زد ......او از داستان نویس های بزرگی ست که

 بیش ازهیجده کتاب دارد وآخرین و معروفترین آن کتابی ست با نام : فرشته ای هرروز

 بامن قهوه می نوشد . 

                                                               حسین دیلم کتولی

                                                     علی آباد کتول 9/1/1390ساعت 4صبح


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت


[ کرمی لای دندان ...]

صورت پهن وزرد داشت نزدیکتر که می شدی سبیل کوتاه ونامرتب ودهانی که از شدّت

درد واعتیاد سیاه میزد با دندان های کرم خورده که فقط سه چهارتایی باقی مانده بود.

بگفته خودش پدرش پولداری بود که کارش به دربدری کشیدوگچکاری دمارازروزگارش

درآورده بود.

موقع کارمرتب نفس نفس میزد.چای صبحانه را ساعت یازده صبح خورد وباشرمنده گی

صدایم زد بعد یک گاز پیک نیک خواست ،

گفتم اگه می خوای تریاک بکشی یه چراغ گرد سوز هست

ولی اون فقط یه اتاق خواست که ده دقیقه تنها اونجا باشه

اگرم گاز هست ؟

گفتم :فقط همین گاز سه شعله توی اتاق آخر ی هست .

قبول کرد

وضعیت اعتیاد ِخطرناکی داشت

صحبت از تریاک ومصرف قرص وشیره واین جور چیز ها نبود..!

یه مواد جدید «کرکـ » چیزی که خیلی وحشت توی جامعه انداخته بود وتوی گوشی

های موبایل صحنه های دردآوری از آن ثبت شده بود .

یه اشاره کافی بود حرف به موضوع های متفاوت کشیده بشه .

هیچ وقت فکر نمی کردم اهل کتاب ومطالعه باشه ، ولی از امیل زولا حرف زد ،

از داستایوفسکی ، ماکسیم گورکی ، چارلز دیکنز و بلاخره «چرم ساغری »را خیلی

خیلی دوست داشت..!

پرسیدم :چرا این همه کتاب خوندی وزندگیتو عوض نکردی ؟!!

ولی اون خواندن ودانستن را جدا می دانست وخیلی از دانستن زجرمی کشید،

چرا که وقتی احمقی درد خودتو حس نمی کنی .

بد بختی سنگین نیست..!

اونم می دانست اما تو زمینه ی گچ کاری .

درتخیلات ودرونش با امیل زولا و...زندگی میکرد وحرف می زد ومثل پیرمردودریا

تا هرجا این نهنگ اونو می کشید پیش می رفت .

به عبارت شیرین خودش :

اونم روتخته سوار شده وداره تقلا می کنه...!!!

                                                       «حسین دیلم کتولی»


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت


[ به من ربطی ندارد]

کنده شدن دو تا دکمه ی پیراهن چیز مهمی نبود. حالا هم که کنار من دراز کشیدی

وبا چشم های بسته طوری موهای سیاهت از تخت ریخته که بید مجنون را میماند لابد

اگر این پیراهن گلی رنگ تنت نبود می شد طپش های دلت را جدی گرفت ولی نه اصلن

تو اهل حرف زدن و دل دل کردن نیستی فقط ساکت می خوابی ومن ساعت ها به تو

نگاه می کنم وقتی هم تکیه به بالش می دهی چشم های آبی ات هیچ حالت ناراحتی یا

شادی را نشان نمی دهد کافیست دست بزنم به پاهایت یا کمی تو را تکان بدهم که شروع

کنی به آواز خواندن .من هم اصلن جدی نیستم باور کن هرکس هرجورمی خواهد فکر

کند اگرپیراهنت راعوض کنم یا کِش موهایت شل بشود بازمن اهل یک نگاه بد نیستم فقط

خوشم می آید با من باشی حالا هر کس هرجورمی خواهد فکر کند ! گفتم کندن دکمه

پیراهنت ربطی به من نداشت یا از نیت بد نبود ،اتفاق ساده ای بود که باید اتفاق می افتاد

بعد تنت که صاف وبراق بود را دیدم چقدربدون این تن پوش ها دل نچسب هستی! اگر

 بتوانم پیراهن تا زه تری برایت می خرم، لابد کسی سئوال می کند چه فرق دارد وقتی

هیچ چیز خاصی بین ما نیست؟!فرقش این است که تو تمام کودکیم را با من بودی و حالا

 که من فقط بزرگتر شده ام کنار خاطرات کودکیم سر میکنی و فقط نگاهت می کنم

اگرهیچ ناراحت نشو ی حتمن دکمه پیراهنت را عوض می کنم.

                                                                        حسین دیلم کتولی

                                                                  12/10/1389ساعت45/13

                                                                       علی آباد کتول


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ساعت 6:18 موضوع | لینک ثابت


 

[ خفاش های لحاف چهل تکه ]

 

سو سو می زند ته تاریکی ، توی یک دالان تاریک که دست هایم به دیواره ها

می رسد گام برمیدارم ،انگاردوتا چشم سگی ته این راه منتظر است، من گام های

مضطربم را روی ستون فقراتم می گذارم ، چند جسد گندیده از من زیر پاهایم ،

تا می توانم خودم را به جلو می برم ،شاید چشم هایی که از دور نگاه می کنند

راه تازه تری نشانم بدهند .یک نوع حالت تهوع به من دست می دهد ،جسد ها یکی

یکی از دهانم روی پاهایم می ریزند . هرچه این راه تاریک را به جلو می برم

صدای چکه های آب توی نفسم سخت تر بلند می شود ، اگر کمی طناب بود تا از

گلویم جسد ها را بیرون بکشم خوبتر می شد . بال دوتا خفاش سکوت را نشکست.

همان طناب ِدارِ پاره شده هنوز دور گردنم مانده ،خشاب های خالی هم این جا

کار بردهای زیادی دارد به شرط وجود یک دشمن .اما نوک دماغم قرمز شده و

چشم های دریده ای که از دور نگاه می کرد حالا توی دست هایم برق میزنند . این

صدا همان صدای بال خفاش ها نبود . من گوشهایم آن قدر تیز شده که صدای پر

زدن مگس های زنبور طلایی را این قدر بلند می شنوم. هنوز تمام نشده زانوهایم

سرد است سرد تر از زبان مادر بزرگ .نمیدانم این جسد ها از توی قصه ی مادر

بزرگ بیرون آمده یا این صندوق کهنه که توی پستوی خانه سال ها مانده دارد جسد ها

را یکی یکی بیرون می ریزد ، اما پدرم هر وقت بسته ی سیگارهمای پنجاه تایی اش را

باز می کرد من همراه آروق های بعد از شام احساس می کردم یکی یکی جسد ها را

دارم از گلوی پدرم تحویل می گیرم ، حالا مرتب خودم از این دالان تاریک  پیش

می روم وجسد ها را تحویل می دهم .دست می کشم و فندک زیپو را توی جیبم لمس

 کنم ، نخ های سیگار نم کشیده خودم در زیر نور دیده می شود . دالان با یک در

قفل به پایان رسیده ، پاهای سردم بلند نمی شوند از در نمی شود گذشت  وقتی

نقطه ی شروعی وجود ندارد . اگرهم برگردم با یک در بسته روبه رو خواهم شد

، چند ضربه با کف دست ،چند ضربه با پا ، برمی گردم . به در تکیه می دهم و

روی زمین می نشینم . دست توی موهای از شقیقه پایین ریخته می کشم و یک آه

...که صدای پیرزن همسایه توی گوشم می پیچد .

-

آه سرد از دل جوان.. ! صدای جیر جیرِ تخت  ،خواب را دور می کند شاید این جسدی

که روی سینه من سنگینی می کند به حرف بیاید . کمی دور تر گرامافن صدای

خش داری را پخش می کند . دست می کشم توی موهای طلایی. فندک را بیرون

می آورم تا بتوانم آخرین سیگار همای بسته ی پنجا ه تایی پدرم را آتش بزنم ، هنوز

نفسهای گرم مادر بزرگ با اون صدای لرزان که دارد قصه ی سال های وبائی را

تعریف می کند از کنارلحاف چهل تکه به گوشم می رسد. شاید زن همسایه اگر صدایم

نمی کرد باید جسد ها را یکی یکی از اتاق بیرون می بردم . کم کم دارم به صدای تخت

، به صدای بال خفاش ها عادت می کنم دست می برم و سوزن گرامافن را ازروی

گلوی جسد می گیرم . تا چشم کارمی کند چشم های دریده ایی که از انتهای دالان به من

نگاه می کنند و نگرانم می کنند .

 

 ۳./.. دقیقه بامداد

29 /8/ 1389فلکه مرکزی علی آباد کتول  

(حسین دیلم کتولی – سجاد عید زاده)


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در چهارشنبه سوم آذر 1389 ساعت 6:8 موضوع | لینک ثابت


 [هپروت..]

 

اصلن نگاهم نكرد پيچيد سمت خيابان انقلاب هنوز به آخر انقلاب نرسيده فكر كردم ميره توپخانه يا اينكه از مخبرالدوله سر دربياره !اگر مثل سابق بود مي گفتم بي خيال ومي رفتم عرق فروشي مسيو يه چتول عرق كشميش ودو پره خيار شور، حالا دلواپسيم زياد بود يهو مچ دستتو مي گرفتن بعد نديدن شانزده ماه رنگ آفتاب ..!، تازه اگه اين نبود تو يه پارك كه نشستي يكي كنارت مي نشست وبعد يه كم خوش وبش كه چيكاره اي و مي خواهي باچي حال كني ؟يه تيكه چسب مانند درمياورد مي گفت اينو بهش مي گن موكت بازش مي كرد وبا آب دهن خيس بعدم تا ميومدي حاليت شه مي چسبوند تختِ پيشونيت ، دودقيقه بعد ميرفتي بقول خودشون تو هپلوت (هپروت) از فردا هم استخون درد والتماس ...، التماس ...التماس ...گور پدر نشئگي بعد التماس . بايد راه ميافتادم اصلن حواسم نبود كه چقد پول تو جيبمه خوب شد سوار مترو بعد كمي پياده وباز اين اتوبوس برقي ها كه من كيف ميكردم وقتي سوارشون ميشدم آخه هم فشارش خوبه هم اين كه تموم خيابونا انگاري جلو چشات رژه مي رن . يه چند وقتي پيداش نبود گفتم چكاره اي تو چشمامم نگا نكرد برگشت واز كنار پرده بيرون رو نيگا كرد گفت يه وقتايي ازت مي خوان شب پره شي نفهميدم لابد اينم يه جور خلافه ،بري وُتو شب مثلن چيزايي به يه عده برسوني بعدم يا زود رنگ ورو عوض ميكني وماشين و لباس شيك ووخونه جديدو ُ ...يا اينكه يه روز ميبرنت زير طناب دارحالا همش بستگي به زرنگيت نداره اوضاع و احوال دُرو بريات هم دخيله. اصلن چقد وراج شدم !  داشتم ميگفتم اون خيلي زرنگ نبود ولي دست بر قضا سر يه خيابون تا رفتم يه نگاهي به دورو برم بندازم چپيد تو يه تاكسي واز چراغ قرمز رد شد منم بي دست وپا..! حالا موندم آخه اين چيه كه مي خوان بعضي وقتا شب پره شي  ته دلم واسه يه چتول عرق ويه پره خيار شور لك زده تا اين گريه هاي دل سگ مذب ُ خالي كنم تو آتيش اين اُم الخبائث .

                                                        حسين ديلم كتولي

                                                        ساعت 20/19 جمعه5/6/1389


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ساعت 2:59 موضوع | لینک ثابت


[ همه چیز همین جا اتفاق افتاد ]

 

خیابان یک طرفه را بگیرم وُ بروم .دست از سرم بردارد این پارچ آب را

می ریزم تا درخت ها بلندترشوند. پیاده نرو تا این پیاده رو ها ساک های

مسافرتی را جا بدهند یک دسته مگس کوچ می کنند روی دیس وُمرتب کنار

دهانم چرب است .برگشتن تمام آینه ها کار زنی بودکه از قیچی می ترسید!

کوتاه کردن قصه چه ربطی به این عصای سپید دارد. تف کردم وُ کودکی

سرش را تکان داد: توی خیابان... توی خیابان ، باید هرچه یادم می آید روی

همین صفحه جا بدهم .کمی شکر ... بچرخان بچرخان ... اگر زیاد دوربشوی

توی آینه دیده نمی شوی .برمیگردم وُ دوُر می زنم .دور نمی شوم . سرت

را کناربِکش . پشت سرم . کسی دست تکان می دهد. اگرمی شودآن لیوان

آب را بده . خودم می دانم چند تا ، تو نه تذکر بده .، نه سخت گیری کن .

این دفعه حتمن ... درختهای لعنتی ، سلام مادر توهستی !؟

                                                                     حسين ديلم كتولي


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت


( یادداشتی بر شعر جدول کلمات متقاطع از آقای آرش شفا هی)

 

 

[  تکه های داغ سرب در دهان مخاطب ]

 

باید انچه در دهانم جای گرفته بریزم تا قالب این جدول را نشان بدهم اما

تکه های داغ روی کاغذ را می سوزاند ودهان بی کلمه می شود ولی

جدول حل شدنش را در ذهن نمی پذیرد اگر آرامش را می خواستم... ! اما

حیفم آمد با نگاهی گذرا پیش بروم وآنچه دیدنیست ، خواندنیست ،وگفتنی ست

ننویسم ..! جدول کلمات متقاطع شعری از« آرش شفاهی  » که نام زیبای

« جدول کلمات متقاطع » رشته فکریم را برید وقلمم بی تحمل به نوشتن

رسید .

جهان نگری وانتخاب واژه ها چنان عمیق واندیشمندانه است که راه را به

گذر می بندد . « باران » کلمه ای که احساس را می شوید ودر دایره ی

برکهکه به نظر جامعه می آید تحرکی از دگرگونی در پیدایش افکار بلند

است از آسمانی بودن اندیشه آدمی که چه باید بکنم ها وتحول ها رااز مبداء

انسان تا درراه تکامل پیش رفتن  مینمایاند ، وردیف درختان که در نظم

خاصی آفریده شده اند ودر نگاه مخلوق انگار نظم خاصی ندارند ،

«ما از پله ها بالا می رویم »عروج است وگام به سمت تعالی برداشتن تا

این گردونه ی تاریخ با تشبیه « چرخ دستی » به حرکت در آید و تاریخ

در گوشه ی این خاک وزمان جریان سازی نماید وپیش برود .

وقتی برکه است رکود است وسرخ وسبز  معنا ندارد اما شاید به جای

سرخ وسبز ، پیشانی سیاه شده ! ویا سپید بختی با پیشانی بلند ......!!

شوی مرده ها به تنهایی خویش فخر نمیفروشند و زنانگی در بی حرکتی و

جُمود  مورد سرزنش است نه افتخار .، و «مدت هاست » کلمه ای که دور

 را می رساند تاریخ را ورق می زند وزمان کشدار وزَجردهنده ای را

نشان می دهد ، اما «فربه » همان «فر » «به» که اگر هر بخش را نگاه

 کنیم یکی «شُکُوه »را می رساند و دیگری «بهتر بودن »اما در کنار هم

تن پروری ... هرزه گی و بی مایه گی و رِخوت را میماند وقد نکشیدن ِما

که « درختان بی سریم »و از رشد و تعالی به دور ... در جدول های بسته

و پیش تعیین شده سر می کنیم و زیبا ترین بند :

آرامش ،

       یعنی 

قطعه قطعه کردن شهیدی در جدول های متقاطع .

قطعه .....قطعه کردن با کلمه ی شهید ودرجدول چنان گستره ی معنایی

را بالا میبرد که هم حیرت می آورد و هم آفرین را بر تجلی ذهن خلاق شاعر

ودر پایان که « من »، من حرکت است و جلوه کردن شخصیت تا آنجا که

 نه تو فان گریزی دارد و نه توفان ستیزی ! بلکه آفرینش است و از حالت

 نرم و آرامش طلب موسیقی باد به اعتلای پرچم توفان بر می خیزد تا آنچه

 بُردنی ست ، بُرده شود وآنچه اُفتادنی ست بیفتد ، ودیگر آرامشی آنگونه 

در بستر های محبوس و دلمُرده نماند جهان دیگر گونه از ریزش باران

و غُرش توفا ن همیشه افراشتن وُ ساختن را نشان دهد .

 

                                                           حسین دیلم کتولی

                                                             علی آباد کتول 

( جدول کلمات متقاطع )

باران

برکه را به سلیقه فیثاغورث

                               دایره می زند

و ردیف درختان به نظم خویش

                                        خو گرفته اند

ما از پله ها بالا می رویم

چرخ دستی ها رااز گوشه ای هل می دهند

حال دیگر پیشانی هیچ مردی

                                     سرخ نیست

                                     سبز نیست

ونوعروسان افتخار نمکنند

                                 بیوه اند !

مدت هاست

فربه می شویم ،ولی قد نمی کشیم

آرامش ،

         یعنی 

                   قطعه قطعه کردن شهیدی در جدول کلمات متقاطع

من

طبل توفان را

به موسیقی بلند باد ترجیح می دهم .

 

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در سه شنبه هشتم تیر 1389 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


 

«نقدی بر کتاب سربازی باگلوله برفی »

 

[ آقای سعدآبادی،

لطفن نگه دارید ، من پیاده می روم ، جبهه همین جاست ]

گوشه این پارک کوچک ،روی صندلی ی سیمانی  رنگ خورده ، زیر سایه  بید مجنونی

که تا شانه های من آویزان شده ، وبرگ های ریخته ی زرد ، شکل سکه های طلا، کنار

 فواره هایی که می رقصندو کوزه ی بزرگی که شبیه کوزه ی خیام آب از بالای آن

سرازیر می شود با سبز چمن وعطر گلهای رنگارنگ ، صحبت از جنگ کردن سخت

می شود .من همیشه از جنگ می ترسم ، از صدای مهیب تفنگ هایی که انسان را چون

بره آهویی بی پناه می کشند، از هواپیما ها وتوپ هایی که خانه هارا روی سر آنسان

وانسانیت آوار می کند ، ازپای قطع شده ، دست قطع شده ، ازچشم کور و صورت های

لهیده می ترسم ، باور کنید از صدای آسمان قرومبه ای که گوش هایم را آزار می دهد

چه رسد به صدای انفجار ِ مین ها وبمب هایی که پرده های گوشم را پاره کند اما همیشه

آن هایی که ایستاده اند وآنهایی که با گلوله ها وجلد منور ها حتا جا سیگاری درست

کرده اندرا تحسین کرده ام ، از آن هایی که شب ها تا صبح بخاطر سلامت من بیدار

مانده اندواز مرگ نهراسیده اند ، سربازهایی با کوله پشتی ومسلسل های سبک

ونارنجک های ضامن نکشیده نه سرباز هایی با گلوله های برفی ، نه آنهایی که واقعیت

جنگ را ندیده اند ونقاشی جنگ می کنند وداستان جنگ می نویسند شعر جنگ می

سرایند ، نقالی جنگ می کنند، به راستی آیا این ها می توانند عینیت کار را در

حقیقت ها نشان دهند واقعیت ها را درحقیقت بیان کنند مخصوصن وقتی قلم مادرزاد

آبستن حمله ها وشکست ها نبوده ، کلمه ها از ذهن خیال پردازی در متن جریان یافته ،

اگر خوب نگاه کنیم شکل جنگ  هیچ وقت آن طور نیست که در« فیلم این گروه خشن »

نشان داده می شود چرا که خباثت وتوحش ولگام گسیختگی چیز دیگریست تا عینیت

هایی که در جنگ جریان داشت ، مثلن در« نجات سرجوخه رایان » می بینید با تمام

زیبایی کار و استناد به اصل ، کم و کیف ها آن طور که هست دیده نمی شود با این که

از هر زاویه در این فیلم یک جنگ بزرگ واقع شده . دیگر فیلم های هالیوودی یا نمایش

قهرمانان تصنعی مخاطب پسند نیست می بینیم مثل  فیلم سهراب شهید ثالث در «طبیعت

بی جان»نخ کشیدن سوزن پیر زن بسیار واقعی تر است تا حرکات رامبو و رینگوی

 طپانچه طلایی .

مجید سعد آبادی را نمی شناسم اما مجموعه ی زیبای « سربازی با گلوله ی برفی »

را خوانده ام چند وچندین بار می دانم متولد شصت یک  ودو است وجنگ را ندیده واین

ها که نوشته تجربه ی ایشان نیست بلکه درک محسوسات است و پس دادن محفوظات هم

نیست همین هم هست که گاهی بسیار رمانتیک یا فانتزی به جنگ نگاه می کندواز اصل

به حاشیه کشیده می شود.

کتاب « سربازی با گلوله ی برفی » را نگاه می کنم با طرح جلدی ساده بدون هیچ

نشانی از جنگ وصفحه دوم آغازین که به  مصراعی ازحکیم توسی مزین است و

تعجبم در گام های اول این است که کتابی با محتوای شعر سپید چرا نمی تواند آغازینی

با شعر سپید داشته باشد .آیا در بین سپید سرایان چیزی نیست که با نام خدا باشد و

دَم ازشعر کلاسیک نزند .صفحه سوم با تیتری این چنین « برگزیده ی شعر جوان »

سومین جشنواره ی بین المللی شعر فجر که دو موضوع را برایم پیش می آورد اول

جایزه مناسبتی گرفتن دوم برگزیده شعرجوان بودن واین که آیا می تواند برای تمام

سنین مورد گزینش و درهمه ی جشنواره ها حرف برتری داشته باشد واین را می

سپارم به همه در شعر هشت با این که توضیح داده شده که تحت تأ ثیرسطری از مرتضاشاهین نیا

سروده شده ولی با آشنایی کامل که به تمام شعرهای شاهین نیا دارم نه تنها تمام آ ن

«شعر» بلکه بعضی از اشعار دیگر هم تحت تأثیر دیگرا ن قرار گرفته وکشیدن «ملحفه

سفید » ودراز کشیدن و.... اما چرا «وارطان » .همان وارطان شعر شاملو که می دانیم

وارطان سخن نگفت که البته بعد معلوم شد وارطان خیلی هم «سخن »گفته بود و

حرفهایی که نباید می زد ....

توضیح زیادی « جون اشگ قطره قطره» در شعر نه صفحه  22 یا در شعرده

صفحه 26 :

دنیا هنوز

از سربازهای بهشت زهرا می ترسد .

که این چنین معنا دادن به جمله ها کار صحیحی نباید باشد چون آنها چرا باید بترسند

مگرچه دیده اند ؟ یا آنها چه بودند مهربانانی که جان دادند ، مردانگی وایثار داشتند و

باور کنید بیشتر از همه ما انسان وانسان تر....و این چنین عمد معنایی دادن به جمله ها  آگاه نبودن است.

در نحوه نوشتاری جمله ها حالت قصه گویی را دارند:

این را عمو حسین گفت

عمو حسین هنوز

ترکش چهار سانتی که روزی

روی ستون فقراتش رژه می رفت را

دوست داشت

                   « شعر ده  ص 27»

**********

سلاح های جنگی را

از دستان خواب آلودش بیرون می کشم

او غلت می خورد

                  « شعر دوازده ص31»

*****************

فکر می کنم جنگ صورت دیگری پیدا کرده موتیف ها عوض شده  عینی نیستند آن چه

می بینیم به یک هیجان و گیرآیی نمی رسند بیشتربه یک نوع سرگرمی و دلخوشکنک

می مانند تا امری جدی مثلن در اسماعیل براهنی وقتی صحبت از از چیزی مثل جنگ

می شود بسیار ملموس وجاندار وغیر قابل انکار می شود . در زمان سنگی ریتسوس

ترجه فریدون فریاد خواننده با چنان شکلی ار طرح وعنوان موضوع آشنا می شود که

جدی بودن را درک وخود جزوی از کل می شود ودر همان حال و موقعیت قرارمی

گیرد،یا در «رفته بودم به صید نهنگ..» علی بابا چاهی :

«ورنگ کنم جمجمه هایی را که جمع کرده ام از حوالی موصل وکرکوک »

                                                              ( شعر پیچ 1صفحه 7)

***********

کاش رنگ ها واقعی تر وصدا ها خودرا نمی باخت واز تک صدایی به چند صدایی

 واز حالت فانتزی خارج می شد:

یبا این تکه ابر

اندازه چشم های من نیست

بگیر

آغوشت را آرام کن

                            « شعر بیست وسه ص 55»

ودر شعر سی وسه که به یک نثر روان بیشتر می ماند تا یک شعر...

اما باید بر این حوصله واین که بتوان عده ایی را متقاعد به آفرین گفتن وکسب عنوان

کرد بایدجور دیگری نظر داشت ویقینن همیشه در مورد داوری ها به پیش داوری

نپرداخت تا دیگران چه گویند.... تا دیگران چه گویند....

 ی داوران  و خوانندگان بی غرض ومرض ...

 سادگی در لحن واتفاقات چنان آمیخته شده که انگار اتفاق جدی وخاصی نیفتاده و توپ ها

توپ نیست یا جانمایه را چندان نشان نمی دهد گزینش واژه ها وپی ریزی متن با جدیت

و درون مایه ادبی خاصی صورت نگرفته فقط شکل بیان مطلب وشکل گیری لفظی ودستوری است نه امر

به گران گویی وکمال جویی :

درست وقتی باران آمد

جوب غش کرد

                    «ص 14شعر 4 »

آخر مادر اجازه داد

پوتین های خشکیده پدر را پا بزنم

                      «ص 15شعر5»

با آدم ها ی کوتو له به جنگ رفتن نتیجه ای ندارد

« یکی مرد جنگی به از صد هزار.....»

روایت گاه خوب نشسته وبیان موضوع در ساختارشکل پی ریزی شده ایست اما

انگار با یک انیمیشن روبرو می شوی و یا جذابیت آنی و کودکانه ای دارند و

شما را از داخل صف «سربازهایی بالباس پلنگی» پیش می برد و «حجره به

 حجره » نگاه از «خواهر» به «مادر » و « خواهر  » و «اتاق کوچک  محقر »

تا «حراجی هایی که بساط عشق » را پهن کرده اند جریان می یابد تفنگ ها

«اسباب بازی » می شود و « چهارده معصوم » به «سربازهای آهنی » زنگ

زده تبدیل می شود و چه راحت روی مین ها« لی لی بازی » صورت می گیرد

شومینه وپیت های بنزین کنار قاب های کهنه رجز می خوانند . پس تکلیف جنگ

آیا همین هاست واقعن دکان باز شده ؟ مغازه ها با طلسم قفل ها چگونه این نمای عظیم

را می خواهند نشان دهند . این میدان جنگ است آقا کاری از« زیپوی انگلیسی »

ساخته نیست و در این فاصله ی غریب باور کنید از« تفنگ های دوربین دار»هم

کاری ساخته نیست تا نمای واقعی جنگ را نشان دهند ، آیا هر « گوگرد کبریت »

بوی جنگ می دهد به راستی من هیچوقت منتقد خوبی نیستم اما نمی خواهم آن

« خام ِ خمیر گیر » باشم، باید دندان هایم به لثه هایم فشار بیاورند که گوشت وُ

 پوست و استخوان در هم فرو روند من از این « کیش ومات » ها بلد نیستم

«جنگ جنگ است» حتا وقتی صحبت از زندگی پیش می آید وقتی توی خانه

نشسته ای واز هر طرف دشمن تا بن دندان خیانت مسلح نقشه ی نابودی تو و

کشورت را می کشد . وقتی سکه هاحکایت از خواب اصحاب کهف می کند . در

جنگ دنبال پل های پشت سر نباید گشت ، کشتی ها را به آتش باید کشید .یا مرگ

یا پیروزی .دندان نیش این افعی را باید کشید تخم این حرامزاده را باید شکست .

آفرین به آقای سعدآبادی که می گوید :

«سرت را بیرون می آوری

می بینی

برادرت کسی دیگریست

پدرت کسی دیگریست

خواهرت.....»

اما کاش می گفت سرهایشان را بلند می کنند

می بینند خواهر ومادرت کسی دیگریست

پدرت کسی دیگراست

وبچه ها شکل جوجه اردک زشت نیستند

بچه شیرهایی که دست ندارند

پا ندارند

چشم ندارند

 اما دل دارند می غرند و هنوز قمقمه هایشان بدون آب ، دارند به خط های موازی

توی دفتر نگاه می کنند که هیچ وقت به هم نمی رسند واعدادی که همیشه زوج

خوانده می شوند اما فرد نوشته می شوند  

                                                 حسین دیلم کتولی

                                                    7/2/89

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


                                                      ( تقدیم به روح پاک منصور نظری)

[ لطفن کمپوت ها را نبرید ]

 

درد را میشود با چند تا قرص مسکن هم گول زد ، میماند ساعت ملاقات

 وچند شاخه گل ،لابد کمپوت های میوه وشیرینی را هم تا مردم رفتند

میبرند منزل، تازه پرستارمی آید وبا آن قیافه خشک وپُرعجله در حالیکه

در حالیکه مرتب اطراف را نگاه می کند آمپول را چنان توی رگم فرو

میکند که جای کبودش هفته ها میماند . قرارشد شال گردنی که بافته اند

دور گردنم بیندازم وسَرَم را با کلاه قهوه ای رنگ مسخره ای بپوشانم .

همه اینها  قبل از نتیجه آزمایش قابل توجیه است اما تا دکتر بیرون در

با زَنَم صحبت میکند تخت را شکسته می بینم و گلهای کنارپنجره زرد

وُپلاسیده میشوند واگر این گنجشک کوچک هم پَرنمی زد لابد یادم میرفت

دارم نفس می کشم . هنوز یعقوب را باآن چشم های کور پیش رو دارم

که چطورمیخواهد برایم دروغ ببافد واشک بریزد ،یا ایوب که هی حرف

از دل خوشی های زندگی واین چرندیات و گولم بزند که صبر کنم . خواهر

بیچاره دست بچه ی کوچکش را میکشد واز من دور می کند که با دهان

پُراز شیرینی سئوال می کند : دائی میتونم عکس هاتُ ببینم ؟ ومن که شکل

خرچنگ را توی عکس مشاهده می کنم خودم را می خواهم توی لیوان آب

غرق کنم ! .

                                                                 1 /7/1388 

                                                                   ساعت 30/12

                                                                  حسین دیلم کتولی


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در سه شنبه دهم فروردین 1389 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت


 

سپید می نویسم :اگر باران نبارد 

 

با خودم می گویم شعر کشف است (شاید ) کشف تازه تر، با قداست وشناسه های

خاص خودش –آن است آنی دیگر ازدیگر گونه گفتن وزبان وحرکت ،خُلق و خَلق برتر وکیفیت دارتر...، وبدینحال است که در خیلی اشعار ونوشته ها اصلأاحتیاج به پردازش دیگر نیست ، اما کوپیامبری که آیه های زلال آورد واز نور مایه فکر

وکلام را روشنی دهد . (باران سپید –مجموعه شعر لیلا مشفق)از ابرهای سیاه نیامده از پشت پرده های باد برده

کلمات جان گرفته اند ، رنگ به رنگ در اندازه هاو صورتهای خاص جلوه کرده وصدای ریختن وشُستن از چار گوشه ذهن می آید.

همه جا اشیاء ونام ها خودشان را نشان می دهند اما بیشتر نام در محور «من»

می چرخد :

_____________________

 

.. من یاد می گیرم ایستاده مردن را

                                      ص 15شعرپنج

______________________

من که هیچگاه نفهمیده ام چه بوده ام

                                      ص 12شعر2 

______________________

بی صدا در من شکل میگیرد

______________________

من

طرحی می شوم مبهم با چشم های مه آلود

                                      ص 12  

________________________

در آغوش متهم من

                                   سطر 6ص13  

__________________________                             

تنها در من آیه ا ی مشکوک می ماند

                                 سطر 16ص 13

_________________________

در روزهایی که بارها «من» را دار می زنم

                                     سطر 6ص15شعر5

____________________________

حالا که لیلائی درمن

                  مجنون ترا آه می کشد

                                    سطر5ص17شعر 7

________________________ 

من پیش پای خودم

               فرو می روم

                                  سطرآخر ص17

________________________

ودیوار شد بین من و آسمان

                                 سطر 3ص18

_________________________

آنقدر «من» در من روئیده است

                                سطراول ص20

_________________________

به جمعه های «من» هایم فکر می کنم

                                 سطر آخرص20 

_________________________ 

جاده ها با من راه می روند

                                  سطراول ص21 

_________________________

من کوچکتر شده ام

                                   سطر آخرص23 

_________________________ 

من سردم است

         وعریانی ام در باد می لرزد  

                                  سطر اول ص  25

________________________

 من هنوز برای چیدن آسمان

      روی نوک پاهایم بلند می شوم !

                                 سطر 15 ص29

______________________

من که چیزی نبوده ام جز نطفه ای از سال های دور  

                                  سطر اول ص33 

_______________________

ومن اصلأ دلم نمی خواهد بنویسم

                                  سطر 8 ص33 

والخ..............

وصرفنظر از جمله ها یی که با اول شخص تمام میشود [ گرفته ام- نبوده ام-

می زنم – بگذارم – کرده ام ....هستم .....بودم ...و ....] که این نیز خود قابل

 دقت ونگاه می شود ، واین آیا همان «من های» زنانه است که در کنش های

روحی وفکری این نوع افراد جای دارد .

با نگاهی که روح حساس وشکل پذیر گاه  کارها را به سوی نظرگاه هایی

که قبلأدر حافظه بوده برده تأ ثیر مستقیم ورنگ پذیری ازبعضی ازشاعران

ودیگراندیشان نیز در صدای باران سپید است :

[من سردم است وعریانی ام

                در باد می لرزد ...]

که فصل سرد فروغ را تداعی می نماید....

دختری که چهارده سالگی اش را پشت پیچ اولین کوچه جا گذاشت 

ترکیب ها وهمنشینی هایی که خاص شعر های صالحی وامثالهم است . و در

نحوه جمله ها علاوه بریک خطی کردن کار درزمان بندی غیرمنظبتی آنرا

جای میدهد وآنچه نشان میدهد اینست که در اجرای متن واستفاده از تصاویر

باتعدد وسیالیت ذهن روبرو نیستیم وکار در یک فضای بسته پیش میرود و

همچنین کار به توضیح وحاشیه پردازی جهت وقوع شعر پیش میرود. چه

اگر عین تنوع ورنگانگی از ایجاز بیشتری برخوردار بود کار متشکل ترو

اجرایی تربود .کار در بعضی موارد خودر ا به نثر نزدیکترمی کند واین

مجال که اگر لحن را کمی کشدارترمی کرد حتمأ جایی برای روایت داستانی

 می خواست ودر شعر 3صفحه13یا در شعر20ویک که بانقل اولیه راوی کُل

آغاز می شودچنان کار تمام می شود که بعد از پایان کارجای خالی شعررا

در صفحه به خوبی احساس می کنی اما اینکه چرا در بعضی کارها اینقدر

توضیحی است خود جای سئوال دارد ودرکار نوز10ص29شاید البته شاید

سلیقه مخاطب است که امر را به ناجی گری خود وناشی گری دیگری مینمایاند

واگر این حروف اضافی وکلمات دست وپاگیر نبود در ته قضیه چنان جانمایه ایی

باقی میماند که پرچم احساس را یکباره بربرج فتح می کوبید :

    «  دوست دارم بدوم 

         دست هایم را به کوه بزنم و

        تند برگردم

        تا ادعا کنم «نجات یافته » ام !

________________________ 

من ازآب همین لیوان آزادترم

________________________

همیشه هم این اتفاق نمی افتد وچیزی مثل تکیه کلام مخاطب را آزارمی دهد

که فردکلمه ها وحوف اضافه نیستند واگر کسی مثلأمیگوید[ در واقع –مثلأ-

مثل –فهمیدی –میدانی –حالیته.......] واین نوع کلمات شبیه بارانی ست که

پشت گردن می افتد گاه لذت بارش وخواهش وتمنای پذیرش را میگیرد

 کلمه هایی مانند [ حالا – هی ] :

حالاکه هی هوا ابری می شود 

                           شعر4ص14 

____________________

حالا که قد کشیده ای تا آسمان 

                          شعر5 ص15 

____________________

 وهی توی رگهایم دنبال زنی میگردم که برساندم

                           سطر 15شعر27ص40 

_____________________

که هی شیشه هایم را می شکند

                          سطر10شعرپنج ص15 

_____________________

ومن هی بزرگ شدم

                         سطر3شعر8ص19 

________________________

وهی موهایم را به رُخم می کشند

                         سطر 2شعر9ص19 

_________________________

که خستگی هی سنگ زیر پاهایم می دواند

__________________________

وهی

نقش گل ها را تا هیچ کجا دنبال میکردم

__________________________

و هی آجر روی آجرش گذاشت

                              سطر 2 شعر 16ص26 

_________________________

حتی برای مادر بزرگ که هی دعا می خواند وفوت می کند

                               سطر12شعر20ص30 

__________________________

روحم را ول کنم روی سطرهای این کاغذ ها ، هی ، مچاله می شود ....

                                 سطر10شعربیست وسه  ص33   

________________________

بعد نشستی وهی ساختمان ها را فرو کردی

      توی دل آسمان  

                              سطر 9شعر25ص36 

_________________________

هی پرسه می زنی توی سرم که اتاقم گیج میرود

                               سطراول شعر27ص40 

________________________ 

وهی توی رگهایم دنبال ژنی میگردم که برساندم

                             سطر14ص40شعر27  

____________________

والخ .........  

پیاده کردن جمله ها ومعنا گستری چیزی دیگریست که در بیان وایجاد ساختاری محکم باید وحتمأ باید توجه شود واین نیست که یک نوع حرکت زبانی تمام

انگیزه شاعر را فرا بگیرد واز بقیه موارد غافل بماند چه تنها برمرکب قلم نشستن

و تند راندن کافی نیست بلکه اصول سوار کاری و آداب حرکت و پردازش و

مقصد نگری را هم باید در نظر داشت

___________________________ 

چطور دست هایم در دست هایت بگذارم

                                          ص32شعر22سطر13

__________________________

این ابرهای سپید باران ندارد!

                              ( !) 

                                     ص33شعر23 

________________________

باران سپید سپیدی کلماتی ست که در نشان دادن لطافت وخوب نگری هم کار را

بسیار توان مند نشان میدهد خارج از کلماتی که به ذهن مخاطب گاه خوش نیایند

اما جوهره کاری وارزش های بالای آن را نشان میدهد :

_________________________

یااینکه آنقدر از برج دوقلو گفتی

که یاد بچه های صدیقه افتادم 

_________________________

حالا اگر تمام آینه ها هم سربه سرم بگذارند 

_________________________

آخر این روزها مشق های شبت از باطل شدن

                                            نمی ترسند

                                       ص37شعر25سطرآخر

__________________________

من خواب هایی که در تو بریزند، زیاد دارم

                                      شعر 32ص49سطر3 

...............................................

علامت ها وشکل نوشتن جمله ها به صورتی ست که اگر نبود شاید در خواندن جور دیگری نشان میداد وبه نظر می رسد مخاطب را به سوی بیشتر اندیشیدن پیش می برد :

________________________

وگرنه قلاب از گوش – ماهی هم شنیدنی تر است

_________________________

هنوز دیر نیست ارزان شود- زنده ،زنده ، حراج

_________________________

یا کش از استخوانم در می رودحتمأ...در می رود؟

__________________________

رفتن است تن شستن واز هوای صاف بهره بردن بدون چتر قدم زدن ، خلاصه

 گام های تازه وتلاش خوبی ست برای هم صدا شدن وراهی تازه را تجربه

کردن  .در کلمات وبا تقدس کلمات زیست کردن است وبه همین دلیل است که

 ارج می نهیم و میخوانیم : با باران سپید می خــــوانــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

 

                                                                       بااحترام 

                                                                  حسین دیلم کتولی

                                                           از: شهرستان علی آباد کتول  

                                                                    31 /6/1388         


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


 

  [ برای کوه نوشتم اووووووووووو......جواب داد»»»»»»^^^^^^^^^^ ^ ]

_________________________________________________

« تسبیحی از باران برای او که همیشه می خوانمش تا مرا بخواند ... از ساده گیم شاید بود که میخواستم برای مجموعه ی «او نویسی » چیزی بنویسم »

_________________________________________________ 

کتابی از دوست شاعر وصمیمی جناب جلیل صفربیگی بدستم رسید با

نام « او نویسی » که پنجاه رباعی مناسبتی را شامل می شود و چون وبلاگ

ایشان هم بانام «واران »است اولین رباعی با باران شروع می شود :

زنبیل پر از ترانه در دستش بود

یک نامه ی عاشقانه در دستش بود

ختم صلوات داشت باران انگار

تسبیح هزار دانه در دستش بود

                                        ص8رباعی1

البته روح صاف وپاک ایشان باعث شده که رباعی ها بسیار زلال وساده باشند وگرفتار هیچ پیچیده گی کلامی وسختی زبان نشود وخیلی راحت از:طبیعت/ اسامی / و رنگ وبوی اشعار عرفا وحتی رباعیات خیام تنوع بگیرد وچنان سهل وممتنع است که به راستی چون آب زلال از دست می ریزد ، حس را  برمی انگیزاند وُ روح را می شُوید وُذوق را نشئه می دهد.

کار دوم :

یک عمر تو زخم های  ما را بستی

هرروز کشیدی  به سر ما  دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان

ما تازه  به یادمان می آید  هستی

                                          ص9رباعی2

اما از همین جا ذهن سئوال برانگیز را تحریک می کند که آیا الزام به بعضی از کلمات هست یا ایجاد وزن وسهل انگاری شاعر به چنین به اینجا کشیده شده ودست را به سوی صفحات دوم.....الا آخر می بردتا مروری ساده برابیات داشته باشیم و در بیشتر رباعیات دیگر هم این «کلمه » ها «ما »« تو»«که» «از»«او»«با» دیده شود ، البته «تو» «ما» به مراتب بیشتر است و همین نگاه گاه تا حد آزاردهنده ای پیش می رود وزائدبودن ویا اجبار در متن را نشان می دهد.

سرتاسر جان ما پُر از تب نشده

چون جام جنون ما لبالب نشده

ما منتظریم ماه کامل بشود

دور قمری چهارده شب نشده

                                        ص12رباعی5

 

 آقا تو که خوب می توانی مارا

از این همه غربت برهانی مارا

لای کلمات ندبه پنهان شده ایم

تا اینکه بیایی وُبخوانی  ما را

                                     ص13 رباعی 6

که درمصرع دوم بیت اول ردیف «ما را» واقعن زائد به نظر می رسدواصلن اگر ایشان کمی بیشتر دقت می فرمودند به قاطع این نوع اصراف کاری را متحمل نمی شدند:

یک عمر تو زخم های مارا بستی

هرروز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقاجان !

ما تازه به یادمان می آید هستی

به غیر ملزم نبودن «تو»و نحوه نه چندان خوب مصرع دوم از این رباعی و استفاده غیر فنی «آقاجان »وبیهوده بودن «ما»در مصرع آخر:

«ما تازه به یادمان می آید هستی »

در رباعی 4صفحه 11مصرع آخر به جای :

آقای گلم زبان من لال نیا

قاعدتن به نظر میآید که پس از:

ما خط تمام نامه هامان کوفی است

شاید کلمه ای در جهت تأیید واصرار لازم می آیدو ذکر این موضوع کهآنچه را می نویسیم همان طور هم می خوانیم :« کوفی است »

در رباعی 9 :

« امسال بهار بی تو آغاز نشد »

کار با یکدستی وزلالی پیش می رود ودر مصرع :

« کی سین سلام بر لبت می شکند »

مخاطب را به تحسین وا میدارد

اما در رباعی 10ص17درمعنا کمی میلنگد و:

«هرچند که بیمار توهستیم همه»

که خود کلمه «هستیم »«همه » را شامل می شود واحتیاج به همه نبود و شاید این حشوبسیار ملیح کاررا ناسُفته مینمایاندچون در مصرع آخر :

«انگار طلبکار تو هستیم همه»

همه بیشتر وبیشتر مشهود است . این نوع جملات در شعارها ومطالب جمعی گاه یافت شده اما نحو اجرا طوریست که بیشتر تأکید را میرساند نه زائد بودن ِ [همه]

در رباعی 12ص19ازکلمات «تلمبار »« لنگ ظهر »استفاده خوب وگوش نوازی شده که اصطلاحات عامیانه وگویش های محاوره را خوب کار زده

«جمعه شدولنگ ظهر بیدار شدیم»

هرچند فکر کنم نماز ظهر را باآقا خواندن وزیر پرچم مقدس ایشان رفتنرا وقت داریم.....!!

کارسرودن رباعی بسیارسخت است وجای هیچ درز وآستردوزی نیست و نمیشود باپینه وُوصله کار را نشان داد یعنی چنان چفت وبست در جمله باید باشد که خواننده احساس کوچک ترین لغزش ومسامحه را نبیند ومخصوصن مصرع آخرکوبنده وجاندار باشدو خواننده یا شنونده را مبهوت کند . این رباعیات خیام کاریست کارستان.به نظر میرسد رباعی بدین منوال نوشته میشودکه : استارد /حرکت /تمرکز /کوبش ... .واین امر بدیهی است که در انتها رباعی باچنان جدیت یا نتیجه گیری همراه است که مخاطب را در لذتی عمیق فرو می برد نه اینکه کار بدون استخوان بوده ودر پایان هم سُست و غیر اصولی پایان گیرد.که این نشان یک رباعی کوبنده وخوب است:

انگار نمیرسد به دریا  جاده

در خویش زده همیشه درجا جاده

آقا نکند دیر شود آمدنت

من روی تو شرط بسته ام باجاده

حالا چرا این جاده باید به دریا برسد! چیز دیگریست که همان روایت حرکت رود ودریا را «شاید» می خواسته نشان دهد ...

همانطور که عرض شد بعضی از رباعی ها رنگ وبوی دیگران را دارد نه اینکه تأسی وتقلید کورکورانه باشد بلکه یکنوع همدوش خوانی است ودر پشت کلمات جلوه های زیبا ی شاعرانه دیگر را احساس می کنیم وخود به خود مستقل و قوی هستند وتا آنجا که شاعر را می شناسم به صورت نه دیداری بلکه فقط از طریق آثار بیشتر در کار رباعی است واین تنوع جزیی از خصیصه ایشان که می خواهد حرکت وحرف های تازه تری را داشته باشد ولی تند روی یا امروزی  خواهی استحکام وساختار زبانی ولحن را بهم میریزد که این کم تر صورت اشتباه به خود گرفته ..

شاید این نوع کارها از تاریخ همشکل و یا اسطوره ها در بعضی از شعرهای دیگران دیده شده ولی این فضا [ باز هم شاید] جای چنین مجالی را نداشته وبالاتر از همه خود «او»  ی نقش دهنده تمام فضا را از خود کرده است .شعار های دم دستی کاررا در شعر سهل بینی وزود گذر می نماید و باید بیشتر پرهیز شود که در این مجموعه خوب رعایت شده ونشان تجربه وپخته گی ایشان است .

البته شعر آئینی نشیب وفراز زیادی را طی نموده ودر حرکتها ونشانه ها به صورتهای رنگارنگی در آمده است ولی گسترش وپشت گرمی شاعر به فهم دینی بیشترمردم تنوع وصورت پذیری خاصی را در کارهانشان داده است وشاعران جوان با رباعیات وغزل مثنوی های بسیار جاندار نمود پیدا کرده اند.  انتزاعی بودن شاید در کار به عینیت گرایی کار را نزدیک می کند اما تصویر و استعاره ها جانمایه کار را پر رنگتر ودلنشین تر مینماید....

_______________________

والشمس قسم به صورت ماه تو بود

______________________

درسوگ تو سنگ می زند برسینه

______________________ 

بنگاه فروش غل وزنجیر شده

______________________ 

تسبیح ترا ماه به گردن انداخت 

_______________________

دریا به نماز ایستاده در تو 

_______________________ 

عکس تو درون هیچ فنجانی نیست 

_______________________ 

شاید اگر افراط در کارها نبود بی شک این مجموعه کار های یکدست تری داشت و از لغزش های کمتر آسیب می دید. به نظر بیشتر قدما وبزرگان ادب پارسی رباعی در 24وزن سروده می شود که بیشترین استفاده ازوزن [ لاحول ولا قوة الا بالله ] می باشد ودراین مجموعه نیز بیشتر همین وزن مشهود است. مهم استفاده از قافیه ای محکم ومأ نوس و ردیف مناسب که با قافیه چفت شده واگر هریک در شکل بندی واسکلت ابیات خوش ننشیند انگار کل رباعی فرو می ریزد مثلن وقتی گیسو وآهو می آید یا شکسته وبسته ، باید همنشینی داشته ولرزشی در چهاربند آن بوجود نیاید و می بینیم در این کتاب قافیه ها همان قافیه های ساده وروان است که کارکرد زیادی شده و در اشعار دیگران هم به هر نحوه آمده است و چندان قافیه های نو وبدیع نیست ولی خوبی کار آقای صفربیگی درکتابهای دیگرش نیز همین روانی وکلمات عادی را بکار کشیدن که از ویژگیهای بالا وعالی ایشان است.

_____________________  

وقتی بزنی به برجک بعضی ها

___________________

عکس تو درون هیچ فنجانی نیست

_____________________  

نوشتن این موضوع را چندان ضروری نمی بینم که طبق نوشته هایی در سده ی سوم هجری شعری منسوب به بهرام گور ساسانی بوده و تا اواسط قرن ششم هجری قافیه رباعی چهار تایی بوده وبه قول خواجه نصیرالدین طوسی قدما ترانه را چهاربیتی خوانده ودر چهار مصرع قافیه الزامی بود ولی بعد با حذف قافیه  در مصرع سوم واجرای موسیقی وانتظار اجرای مصرع چهارم کار بر سراینده سخت تر واهمیت رباعی و مصرع چهارم نیز فزونی گرفت تا آنجا که در آن ضربه واقعی ونهایی جهت نتیجه گیری قرار گرفت  . گاه در بیت دوم بعضی رباعی ها چنان می نماید که بیت اول توفیر دارد واین در اشعار قدما نیز دیده شده ودر این مجمو عه نیزهست که هر چند بیت ها جدای هم زیبا و جذابند اما در همخوا نی وهمنشینی چندان نزدیک نیستند اما در این مجموعه چنان نزدیک بهم اند که که این کار کمتر  به نظر می رسد ذکر این نکته نیز لازم است که بکار بردن بعضی کلمات وعبارات درسطرهای مناسبتی که رنگ وبوی مذهبی داشته و در مورد ائمه (ع) واولیاء مخصوصن خداست بسیار باید باشناخت عمیق وتمیز کار گفته شود :

______________________

 هرچند خودش کریم است اما 

لطفی کن و یا کریم ها را دریاب

                                      ص14رباعی7

___________________ 

آقا تو مگر نه اینکه دنبال منی

من گم شده ام بیا مرا پیدا کن  

                                    ص22رباعی 15

_____________________ 

که شکل قایم باشک بازی بچه هاست..! وآنجناب عالی واعلاست.  ودر خاتمه مجموعه چه زیبا به پایان می رسد ، انگار باران همان رباعیها هستند که دریایی شدند و هر کدام از قطره ها کلمه هستند و درحالیکه چتری دارند رو بسوی دریا ی ذوق و عشق وساده گی و «او » پیش می روند :

___________________

چون رود رها شدی روان وسرمست

دریا نم نم به موج هایت پیوست

باران دارد به سمت تو می آید

هر قطره گرفته است چتری در دست

 _______________________

به چنین استاد بزرگواری خسته نباشید عرض نموده و توفیق وموفقیت همیشگی در تمام عرصه ها را برایشان آرزو دارم...........

                                                                 [ حسین دیلم کتولی ] 

                                                             24/1/1388علی آباد کتول

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 7:35 موضوع | لینک ثابت


  

داستان [ 11]

مادر سگ جرف بزن .مأمور مالیاتی نیستم که از زیرم دربروی .من روی صندلی نشسته ام وُلامپ روی

سرم چقدر تکان می خورد . حرف حرف می آورد .توسیگارت را دود می کنی وُباآن عینک دوُدی به باران

پشت پنجره خیره می شوی .ابرهای لعنتی تمام نمی شوند . ویرگول میگذارم . به سوراخ قفل در نگاه

می کنم ،شکل علامت سئوال شده .پنجشنبه است وساعت یازده همه ادارات تعطیل میشوند .اگر این

قبض را نپردازم ..!! برمیگردی وتوی چشم هایم زُل می زنی «دست خودته فقط باید بیایی» . سه نقطه

دیگر ... کاش می توانستم از روی صندلی بلند شوم ! بااین همه پله...!حالا نمی شود از خیراین کار

بگذری ، یا لااقل رئیس را قانع کنی ؟ علامت سئوال می گذاری وخط می زنی . تعجب !! اگر می شد !

عینکت را برمی داری وسیگارت را فشار می دهی توی جا سیگاری... انگار می خواهی همه چیز همین

جا تمام شود .به سمت در می روی . ساعت دقیقن یازده را نشان می دهد. یاد قطاری میافتم که روی

ریل تند می دود. آخرین دود سیگارت را بیرون می دهی ...نقطه .

                                                                        

                                                                        ساعت 25/11صبح

                                                                        1/1/1388منزل 

                                                                       حسین دیلم کتولی   

 

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


 

( تند از خیابان رد نشو  )

 

شناسنامه اش را نگاه کرد واحساس راحتی رابا کشیدن شانه هایش نشان داد

صفحه ی نام همسر خط خورده بود .

بلاخره راحت شدم از این اسم لعنتی که مدام با من بود حالا هرجور می خوام

زندگی می کنم

داشت روزها را جلوی چشمش می آورد روزهای فریاد وبهانه وقرص های

 اعصاب ، یا اون مسافرتی که باهم رفته بودند

چقدر توی اون پارک حرف شنیدم سروصدا کرد بشقابُ شکوند ومردم جمع

 شدند  بچه بیچاره ای که گریه می کرد ورفت توی چادر مادرش وپیرمردی

 که فقط سرتکان داد وآه کشید

اما حالا راحت شدم انگاری این چند سال تو یه فضای دود گرفته ومسموم بودم

 نفسم نمی آمد نفهمیدم کی بهار ه کی پاییز ...چهار تا خونه عوض کردم از بس

از سر وصدا صاحب خونه ناراحت می شد حتا این دفعه آخر صاحب خونمون

که یک بیوه ی میانسا ل بود گفت خُب برین یکی از شما خودشو بکشه ، بعد نفر

 دیگه راحت میشه لاقل جون مردمو ُ نمی گیرین

باید این جورمی شد والا مگر تا کی می شد تحمل کرد ودوام آورد از تیکه پرانی

های مادر ش تا خط ونشون کشیدن پدرش ...برادرشم مادر قهوه ای بود که تا

 حقشو می گرفت به فکر خواهره نبود ..حتا فرداجاکشی هم میکنه اما ازاینکه

 تنها شد می ترسید

 شبها کی می خواست صب شه یا اونکه حال غذا درست کردن نداشت ،

توی کافه هم که غذا نمی خورد از نگاه کردن موقع غذا خوردن بدی می آمد

یا وقتی ماموریت می رفت لباسشو کی تو چمدانم می گذاشت اینها که چیز

 مهمی نیست بدترین حرفو زنش بهش زد وقتی اومدن از هم جدا شن ..یه نگاه

بهش کرد و..... ببینم عرضه داری کرواتتو گره بزنی ( راستی این کار سختی

بود ...)تو عرضه نداری شلوارتم ...اتو بزنی ....حالا جلوی اقای رئیس با شلوار

بدون اتو وکراوات نداشته چه حالی پیدا می کرد....دیگه اون یکی روهم نمیگم

فقط مواظب با ش  به کسی نشاشی ...یا...لا لنگه زنه ...

 آخه چقد این حرف ها سخت بود وکشنده ....اصلا به این چیزها ی مهم فکر

 نکرده بود

داشت طرف اتوبوس واحد می رفت تا از خیابان رد بشه ...اصلا جایی رو

نمی دید ...

صدای ترمز ماشین اومد.....خودشو عقب کشید ...

نه...!.. یه دست اونوعقب کشید   برگشت نگاه کرد

زن با نگاه اشگ الود بهش نگاه می کرد.........!!


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


 

            [ حواس پرت ]

 

انگشتهای دستم را جویده بودم ، فقط انگشت اشاره ام باقی بود.به من نگاه کردوبا لحن سرزنش باری خرگوش صدایم کرد،چیزی که اصلن  گمان نمی کردم این بود که وقتی دست اش را به طرفم دراز کرد:انگشتهایش نبود و فقط انگشت کوچکش را می شد، دید.به خودش نمیآورد،راه رفتنش با یک نوع تکبّر همراه بود شکم بزرگی داشت وکنار من که رسید عمداَ ً شکمش رابه نمایش گذاشت.فردا که فرزندش به دنیا بیاید باید چکار کند ؟ آیا بچه اش هم انگشت های خودش را خواهد خورد؟!! چرا باید به این فکرها باشم چرا باید دنبا ل کفش های جدیدی نباشم !؟ انگشتهای پایم بزرگ می شوند. تا حالا به این فکر نکرده بودم به پاهایش نگاه کردم کفش به پا ش نبود ...! چقدر حواسم پرت است ! دیروز اخبار اعلام کرد : درشهر خرگوش ها کفش فروشی وجود ندارد....! 

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


 

 

[ لطفا خودتان.....  ]

 

در این چهار چوب همه چیز جور دیگری نشان می داد .درخت درخت نبود،

سبز بودوگاهی چشم کلاغی از لای درخت دیده می شد.حتاشکل سگ همسایه.

دیروزپوتین های کهنه ی یک سرباز،یا زنگ دوچرخه ی پدرکه مرتب صدا

می داد،اما حالا بی صداآن گوشه دیده می شد.اگر کمی بالاتر می رفتم چند واگن

 قطارهم بود.بچه ی همسایه مادرش را صدا زدوُگفت بع بعی... واز ضلع شرقی       به طرف دیوار

دوید.مادر روسریش را تکان داد وموهای گندمی روی صورتش دوید،چقدر محتاط نگاه می کرد.اوهم آهی

کشیدوفقط مثل کسی که غروب را نگاه

می کندخیره شد به مردی که از پشت شیشه ی قطار دست تکان می داد، بعد

دست پسر راکشید وُرفت .فنجان چای بخارش کم شده بود ومن خیره نگاه میکردم.

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


 

نقدی بر کتاب شعر ( دری برپاشنه ی اندوه ) جواد گنجعلی

 

[ خیس از هوای احساس............]

 

 

من خوف دارم از خواب برخیزم...

به گمانم خواب اصحاب کهف هم معجزه ای بود، سر از کتاب برمیدارم

سیصد سال زمان کمی نیست........

 

عالیجناب دلتنگی هستم که پرت می شوم دور تر از سرعت قطارهای برقی

...، اینترنت ..،موشک های قاره پیما...،وتغییر جغرافیایی جهان به شگفتم

 وامیدارد. امّا  چه کسی می تواند بگوید از شمشیر وزره جنگی مکسی میلیان

  یا ناپلئون بناپارت بدش می آید، اصلن چه زیانی دارد بنده موقع خدا حافظی

بگویم ..« رخصت میفرمائید عالیجناب... » یا موقع احوالپرسی بپرسم :« احوالتان

چطور است عالیجناب..» چرا وقتی تاریخ بیهقی رامی خوانیم شگفت زده می شویم در خواندن شاهنامه ،احساس غرور ودر زمان دیدن فیلم « گلادیاتور »ا حساس قدرت وشکوه بما دست می دهد ...حتی ویرانه های تخت جمشید ما را به عظمت وبزرگی می رساند چرا...چون درشت وزبرند ..چون برجسته وانتخاب شده اند چون ...دارای طمطراق وکرنش می شویم ،اما چرا از اتل تو توله چیزی عایدمان نمی شود ...

تمام این ها را برای این نوشتم که: ... ..من خوف دارم از خواب برخیزم...ویقینن

از تاریخ مرگ ما سال ها گذشته است ، یادمان رفته چه مشق می کردیم وچه می نوشتیم وچگونه حرف می زدیم ..وغرور وسربلندی در کلمه کلمه مان وجود داشت

، همه اینها مقدمه ای بود براینکه « دری برپاشنه ی اندوه »باز کنم واز کتاب شعری سخن بگویم که ترس از کلمه ندارد  ...مجموعه ی شعری از« جواد گنجعلی »....

خیلی عاشقانه ولطیف آغاز می شود :

چه آهو ها که مشق کرده ام

از چشمان تو......

بعد غار ُو خواب اصحاب کهف می ترساندم ،نه تنها کمر من ، بلکه< کمر  انجلس> را  خواهد شکست...، زمان همه جا خودش را نشان می دهد ، سیصد سال خواب( ص 8 سطر 21 ) زمان در دیواره های غار ( ص 7 س 3) ..دم عصر (ص10س اول )

همچون ابر بردبار (ص11س1)یا چون قصیده ای بلند (ص11س3)فقط در حدود باران (12س1 )بدون گریه (ص35س1)وبی هیچ دلیلی (ص37س1) برمن فرود

می آمد  نه عینکم را به عمد روی کتابها جا نمی گذارم (ص37س1)...،

شاعر گاه کار را چنان سویه دار می کند که باور این که  درعصرمدرنیزم هستیم چیزی بسیار سخت است و چه از ((حرزی که بادیه نشینان بر گردن آویخته اند..ص14 )) و((شمشیر آغشته بخون  ..))ومیکده ...و(( برزیگران ))سخن می راند

، اما گویی به صخره های  بینالود نگاه می کنیم با آن بلندای پر شکوه که گر چه سخت وخراشنده به نظر میرسد اما در زیر نور چراغ معرفت ودانش بس عظیم وباور نکردنی ست ، زبان در دیداری نخستین به کار های ترجمه می ماند اما شاید این فرم شکنی در لحن وایجاد فخامت است نه گم اندیشی ، بیراهه رفتن  .........،وشاید در بعضی شعر ها فضای (واگویه ..) (گلایه آمیز)کار را از آن چیزی که اصل روایت

می خواهد دور کرده وگاه ...به تغزل در بند ها می رساند.

تخطی درکار نمایش دیگریست برای راه یابی به حرکت و تاثیر پذیری

سوت که می زنم

کرمی از انتهای صدایم

پروانه می شود

با این همه

پنجره را که بگشایم

آسمان به خانه می ریزد

مداد را که بردارم

خنکای دریا را... ..(ص16)

پله پله در متن فرو می روم و اگرچه شاعر ضرب المثل ها وتعمق های دیروز را به  به صورتی ...در همان حال می آورد...

زندگی چیز غم انگیزیست

حتی اگر فیل باشی  ...(ص17)

در کارهایی از شاعران دیگر گاهی  تصاویر به صورت بزک غلیظ در صورت زنان ظاهر

 میشود که بی مایه گی شاعران  را می رساند اما اینجا ( در پاشنه ی اندوه )  وقتی.. از ( شروه زنان بندری ) از ( کلاه خود )( آستین آغشته به خون )....آینه ی رمال  ها....چنان نمی نمایاند 

 کار شعردلالت برهیچ اخلاق شاعرانه نیست چه شاعربعضی وقتها خودزنی می کند ویا در نفرین وگریه ها مدفون می شود ، اما چرا یک نوع یاس در بیشتر کارها ی شاعرانه است ؟! این تعمق بیشتر می خواهد وتاثیر پذیری از هواو لحاظ های سیاسی واجتماعی است که بیشتر نوشتن را مجال و رو یا رویای با حرف ها وبدبینی ها وتهمت ها ...لااقل برای این حقیر دارد  ..،

مرا باز گردان

به شانه هایت

در تبعید کسی زیر تابوتم را نخواهد گرفت

اما دلنشینی کارها زمانیست که نوشته ها خیس از هوای احساس وروح لطیف شاعر است :

آغوش تو

سرزمین مادری من بود

نمی خواهم رودی باشم که به دریایی سیاه می ریزد (ص58)

دو گونه نوشتن و از جریان شعر جدا نماندن چیزیست که از کار شعر به دور نمانده وگاه چنان سخن رانده که دلچسبی دیگری را می جوید [ چاره ای نیست ]

... لبخند بزن

در نیمکره شمالی

اتفاق بزرگ خواهد افتاد( ص80)

اما در کار ( برای اندوه غلامحسین ) تااین بند :

شیشه ی گلاب شکست

روی تمام زندگیم

همراهی شعر است ومخاطبی که در نفس های شاعر جای گرفته اما بعد انگار ی در یکی ازچاه های هوایی قرار می گیریم  وبعد  عدد ها... وکاری شبیه تعزیه خوانی  انتظاررا ازیک کار پرمایه به سوی یک کار احساسی و.. پیش میبرد

تا آنجا که غلامحسین در روایت هم جا به جا می شود واز روُیه ای به روُیه ای دیگر می نشیند که انگار بوف کور را می خوانیم  وغلامحسین راننده درشکه نعش کش می شود............

در خیلی از کارها ..کلمه گریه ....صدای گریه (ص65 )یا از اندوه وغم وواژه هایی اینچنینی استفاده می شود که اندوه را میتکانم( ص10) زندگی چیز غم انگیزیست

( ص17) برای اندوه دلم (ص21) اتوبوس ها  دلتنگی های شهر را بالا وپایین می برند(ص29)ارتفاع اندوه (ص57) در گریه زنان گلاب را تعارف کن(ص64) برای اندوه دلش (ص65)انحنای غمگین پله ها (ص66) توآن غم بزرگی (ص70)به چه میگردی عشق یا اندوه ..(ص71) توری غمگین وقرمز ..(ص79) همه چیز من از توست..اندوهم ..اقرارم ..(ص82) اندوهی بی سببی رنگ میزند ..(ص89)بی هیچ گلایه ای غمگین نیستم ..(ص90) برای اندوه چشمهایت ( ص91) دوایر اندوه (ص93)................... ودر خیلی از صفحات کلمه اندوه برای شعر انتخاب شده ولی چنان بافت کتاب با کلمه اندوه و...گره خورده که کم کم تمام وجود مخاطب را اندوه میگیرد و فضا را برای راه یابی به دنیای شاد ودیگر گونه بسته نگاه می دارد وکاش 

 خود متن این حرکت بود ونه در یک کلمه ....

در کار ها از کلمات، اسامی  واشیایی   استفاده شده ولی کار کرد آن چندان محکم

وبر مایه ی  نیست چه می توانست مثلن از:  آسیا /پل / ستاره قطبی /آینه...............! .

ایجاد فضای خاص وتازه وبرجستگی های زبانی وتصویری چیزی نیست که هر شاعری بدان دست یابد  واین از ذوق ، مطالعه وتجربه سرچشمه می گیرد .

حتی اگر از زایش اندوه و فضای کاملن تاریک ودلمرده وسیاه روحی وسیاسی واجتماعی بهره می بردوالبته گاه ضعف از درگیر نبودن شاعر ونااگاهی است که نمی تواند ایجاد شخصیت های متفاوت وکار آمد داشته باشد یا تصاویر حتی به صورت دق ِ

سینمای وداستانی خود را نشان می دهد و این البته در این کتاب نیست

قابل ذکر است بعضی ازاسامی واشیا به خودی خود دارای شخصیت خاص،متفاوت، وبرجسته وگستره معنایی بیشتر ویا خاص و هم آهنگین تر وقابل لمس ترند

واین همان چیزیست که عنایت وتوجه شاعر را به تمام جهان و ژرف نگریش را می رساند والا یک بسته سیگارهمیشه سیگار است ولی در کجا مطرح شدن (نمود ظاهری وباطنی ) ترکیب و هم نشینی با اشیا وکلمات دیگر ورعایت اصولی ادبی وفضا سازی از صورت ساده واعتیاد آور به چند لایه گی و تغییر معنایی هم می رسد

جنازه را که آوردند

شیشه گلاب شکست

روی تمام زندگیم
                         ( ص63)

یا :

درختی که برلبه دنیا ایستاده

تکیه گاه مطمئنی نیست!

قرار نیست شعر در یک فضای مبهم وانتزاعی و دور از دسترس باشد یا برای ورود

به آن از هزاران کلید ودرب بسته استفاده شود  بلکه روانی وساده گویی هم خود وجه امتیاز محسوب شده وزیباست

: خواستی شعر باشی از زبان من

شدی

به زودی ترا منتشرخواهم کرد ...(ص73)

البته گاهی هم شاعر با انتخاب بعضی از کلمات ایجاد سردی وضعف را در مخاطب ایجاد می کند  ...اینگونه دلکش ولوند ...و کاش به جای این نوع کلمات از کلمات دیگری استفاده می کرد که هم موسیقی بهتر و هم با داروغه وشراب و سیاه مستی می نشست  و همین هم هنریست که شاعر ما در بند بعدی با این جمله کار را به تحسین خویش می کشاند :

اگر به رقص در آیی

هیچ بعید نیست

شاخ افریقا بشکند (ص76)

باید بگویم شاعر به دنبال یک رویه بودن کار وزبان یکدست در تمام کارها ی کتاب وایجاد فضای صاف وبدون ابهام نبوده بلکه چند سویه نگری وخلق حرکتهای نو وآزمایش روایت ها وتجربه ی خود در کارکرد زبان شناسانه در متفاوت بودن را نقش میزند .

کتاب شبیه همان قالی های خراسانیست که نشان جغرافیایی وتاریخی و جایگاه اجتماعی و یک منطقه را داراست اما یقینا تساهل وعقب نشینی نیست بلکه حرکت است و جان داشتن ونفس کشیدن وتحرکت عامدانه  و آگاهانه است .

 البته نو اندیشی وساده نویسی یا فضا سازی امروزی جزو نقیصه کار نیست ویقینا عزیزانی از این طریق شاهکار هایی نوو خوب  و...... می سازند که  دوستی

 می نویسد :

پشت کدام مداد ایستاده ای

از که خط می گیری ..!؟

                                (مرتضی شاهین نیا)

و در خاتمه  عرض می کنم ادبیات را شاید این تعریف است :

 

تو قدر تشنگی ی خویش می بری درویش ....  

                                                                     حسین دیلم کتولی  

                                                                 16/7/87 ساعت40/4  صبح

                                                                      علی آباد کتول   


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


نقد کتاب «زن، تاریکی، کلمات»   حافظ موسوی

در جلسه نقد برگزار شده درمحل هتل آذین  شهرستان گرگان خوانده وبه خود ایشان تقدیم شد : 

..................

کلمات در من می‌بارند):
نگاه‌کردن به خیلی چیزها آسان است اما وقتی پای برداشت دیگر یا اهمیت موضوع برای فرد پیش می‌آید نگاه چیز دیر و دیگری را می‌خواهد و لایه‌لایه از کلمات و اندیشه در نگاه پیش کشیده می‌شود، اما تا آن‌جا که یادم هست باید ارجاع به خود بدهم نه جوهره‌ی کار در این باب که بزرگ‌نگری یا کلان‌طلبی را نخواسته‌ام بلکه فقط نگاهی از روی دوست داشتن است و خودآزمایی نه چیز دیگر...
کتاب پیش رو (زن، تاریکی، کلمات) با طرح روی جلد که به نظر آیینه‌ای در شکل یک بیل که نیمه رخ شخصی را نیز می‌نمایاند این حقیر را یاد زنده‌به‌گورکردن زن می‌اندازد...
(از عزیز بزرگوار حافظ موسوی)
شعر اول با مجهول آغاز می‌شود:
(جمع می‌کنم- مثل گلولهء کاموا- و پرت می‌کنم به صورت تاریکی)
بعد یک رشته مطروحه از کلمات و مجهولات دیگر (چیزی هست) راه را به مخاطب سنگین‌تر و هشیاری را تحریک می‌کند.
اما در قسمت 2- گلوله کاموا طرح. (داستان علمی‌تخیلی) انگار ابتکار کار را به نویسنده می‌خواهد بدهد که آن‌هم در حرکت‌های رو به جلو کار ظریف و قابل انفعال‌تر می‌شود.
(گل‌های صورتی)
(انفجار گلدان)
و فاصله را دقیق از دور و نزدیک یکی می‌سازد
(پرت می‌کند به آن سر دنیا)
(پیش پای زن می‌افتد)
چیزی که قابل قبول نیست تکرارهای آزاردهنده‌ی کاموا در متن است که رویکرد تازه‌ای را نشان نمی‌دهد یا مسیح هیچ معجزه‌ای نکرده و فقط دنبال چوب می‌گردد با این‌که از کاموا و مسیح می‌شد کار بیشتری کشید.
در متن تا بخش 4-تاریکی-انگار ذهن نویسنده نتوانسته جهش و فرازهای متنی را پیش بکشد یا سیالیت از سطح به سطح هم پیش نمی‌رود.
تنها بخش قابل تعمق و پیش رو همان سردخانه است... در حالی‌که باید همه‌چیز یخ‌زده و راکد می‌ماند حرکتی تند و پرمخاطره را از نتیجه و برد کاری تا سیالیتی که مهم کاربردی است جریان داده
(مرد: می‌خواهم به گرمای زمین برگردم
و مثل قطره آبی در شکمش بخار شوم)
(زن: هوای بیرون سرد است
آب دادن به گلدان‌ها
بماند برای بعد...)
البته کار دوم نیز باز هم شروع اولین کار را دارد... و بعد...
در جابجایی کلمات و کارکردهای ایشان رنگ موفقیت گرفته اما چیزی که آزاردهنده است کلمه‌ی (مثل) است که بیشتر جاها خودش را نشان می‌دهد و این کار چنان در ذهن می‌نمایاند که شاعر قدرت موضع‌گیری یا طرح اصلی موضوع را بدون تشابه یا تمثیل نداشته است.
نمونه:
(مثل سئوالی که بیهوده...
(مثل زنی که منتظر یک مرد...
(مثل نیلوفری بر ساقه‌ات...
(مثل ماری که...
بهتر نبود اگر شاعر کمی به خود جرئت می‌داد و از پرهیز کناره می‌گرفت تا جمله‌ها رنگ‌پذیری از تردید و تشابه و مثل پذیری نداشت.
در بعضی کارها حرکت و آهنگ کلمات و جمله‌ها در طرح و نگارش... اشعار باباچاهی را پیش می‌آورد که با این جمله: باباچاهی
(و رنگ بزنم جمجمه‌هایی را که از حوالی موصل و کرکوک)
و دیگر این‌که لحن هم که مباحثه و حرف‌های زیادی را در جلسات بین دوستان گرگانی برقرار و ذهن مخاطبین را مشغول داشته در کارهای ایشان از روند خاص و یک‌دستی برخوردار نیست و هر از گاه عوض می‌شود آن‌هم نه تعمداً بلکه سهوا و از سطح نگری... (نیلوفر کبود)
این‌که هدایت چقدر در ادبیات صد ساله تاثیر گذاشته و شاعران و نویسندگان داستان و رمان‌های فارسی توانسته‌اند خود را بی‌نیاز به این نویسنده بزرگ ببینند جای خود. اما چه کسی توانسته است خوب پیش برود یا در شعر و داستان بدون رنگ تشابه گرفتن و عکس در آینه دق دیدن حق مطلب را ادا کند از جن‌نامه گلشیری عزیز گرفته تا اشعار فروغ و کتاب کولی کنار آتش منیرو روانی پور... داستان‌های معروفی (سنفونی مردگان) و... و... و... حتی داستان‌های نجدی... البته عزیزی در گرگان نجدی را بزرگ ندانسته‌اند... الله اکبر...
هم این‌که افعال در پایان جمله‌های این شعر: بود... بود... بود...
بود چنان که نویسنده گویا متعهد به اجرا و پایان‌بندی به این صورت است
....................
غزالی در خانه‌ی سالمندان صفحه 19
طمطراق و اجرای بند به بند چنان با صلابت و کوبش پیش می‌رود که به آقای موسوی باید آفرین گفت با این اجرا که در خانه سالمندان نیز می‌باشد...
با تصویرهای روشن و جمله‌های پرانرژی و نشاط‌آور که پیری و شکست را از انسان دور می‌کند و پایان‌بندی بسیار زیبا...
(باد فرخی و شعر... بدین شایستگی جشنی... بدین بایستگی روزی... ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی)
چه فرخی در آخر و ایشان در اول بندها آورده (بلندبالا بوده است این زن...)
استفاده از اسطوره-تصویر-معناگستری و تشبیه و استعاره و کنایه همه جای خود را دارد.
(توت‌فرنگی‌های وحشی):
راندمان کار یک نوع تصویرپردازی است از نوع نقاشی‌ها و عکاسی‌هایی که کم‌کم در تاریک‌خانه‌ی ذهن جان می‌گیرد مخصوصاً
(می‌گذارم ساعتی بماند- سطر چهارم شعر)
که همان ظهور و شکل‌پذیری را نشان می‌دهد با این حرف که در بعضی از کارهای دیگر هم کلمات و حروف اضافه خودش را نشان می‌دهد با تکرار کلمه از سرعت و یک‌دستی می‌کاهد. اما شاعرانگی و جوان‌پسندی (جوان‌گرایی) شاعر قابل ذکر می‌باشد.
(صفحه 23) به بعد...
شاید طرحی را نشان می‌دهد با این تذکر که کلمه‌ی (این) در دوجا از استواری برخوردار نیست و در یک‌جا قسمت اول اگر نمود پیدا می‌کرد چندان از هنر نمی‌کاست.
.................
صفحه 24
کار از شکل‌پذیری و اسطوره‌نگری جان می‌گیرد بهتر است بگوییم از افسانه به سوی اسطوره پیش می‌رود که موفق و کامل نیست و تنها زیباست نه بکریت و تداوم و ماندگاری در ذهنی مخاطب... فقط زیباست...
......................
صفحه 27
یک سهل و ممتنع بودن هیچ‌گونه گریز از نام بردن اسامی و شخصیت‌ها در کار و...
....................
به نظر می‌رسد که کتاب هرچه ورق می‌خورد در کارها تعمق و تحرک بیشتری دیده می‌شود و از کاستی‌ها کم شده با شعرهای منسجم‌تر و استوارتری روبرو می‌شویم.
در قسمت اول که زن است فقط نام‌گذاری شدن مخاطب را به سوی زن پیش می‌برد والا کمتر با محور اصلی که همان زن است مواجه می‌شوید در حالی‌که انتظار جریان‌یابی به سوی ابعاد و تسلط نام را داشته‌ایم مثلاً در کتاب بوف‌کور با این‌که زن از هیچ‌گونه دیالوگی برخوردار نبوده و اصلاً حرف و حدیث‌ها چه از ناقل و یا راوی‌های متفاوت و یا نقش‌پذیری داستان با مرد و اشیاء و ابزار دیگران است اما زن بطور حتم و بسیار پررنگ جریان می‌یابد اصلاً شالوده و بنیان داستان بر این نام (زن) می‌باشد در جن‌نامه و دیگر داستان‌ها و در کارهای شعر خانم فروغ... سیدعلی صالحی و... چنان نمود پیدا می‌کند که فروغ موضوع خودش را می‌بازد.
درحالی‌که در این کتاب بخش اول (زن) نام دارد اما حضور گنگ و ناخوانا و کمرنگ است و انگار خمیرمایه از چیز دیگر گرفته شده و باید زن در کلمات نشان داده می‌شد و کلمات در زن حل می‌شد.
یک‌دستی کار را شاعر از بنیان قرار نگذاشته یا ناپیدایی کار از ملاحظه‌نکردن و راه نیافتن شاعر است و در لحن چنان‌که گفته شد در جمله‌ها تفاوت فاحشی پیدا می‌کنید. و انگار توجه زیاد شاعر به داستان‌نویسی و خواندن نثر را می‌نمایاند گو این‌که می‌توانست موسیقی و حرکت آوایی کار را در گوش و درون خواننده جذاب‌تر و خوش‌نشین‌تر نماید.
بقول دوستی عکس‌گرفتن با شوالیه‌ها و گالیور‌های ادبی کار خوبی‌ست به شرطی که خود مهره‌ای پابه‌جا و مطرح باشید و این‌که تنها از نام‌های دیگران جهت مطرح‌کردن و نشان‌دادن خود استفاده شود کاری پسندیده نیست. البته آقای موسوی خود انتظار بزرگی‌ست و قدبلند و باید در قاب‌های مرصع طرح شوند اما در شعر تقدیم به (برگمان) هیچ نسبت خاصی دیده نشده و تنها نام و اول شعر راه به آن سو و فیلم ایشان می‌برد مثل این که بجای طرح اسامی ایرانی و دیدن قابلیت‌های بزرگ خودمان... با نام‌بردن از اسامی و شخصیت‌های بیرونی دهان‌پرکنی برای مخاطب بیاوریم و... الله و اعلم...
آیا جهان‌شمولی یا دهکده‌ی جهانی معنایش همین است...؟!
.................
به علت کمی وقت و گرفتاری به همین بسنده می‌کنم و توصیه می‌کنم به خواندن شعرهای اخیر کتاب و درک و کسب زیبایی و در خاتمه از آن استاد بزرگ پوزش می‌طلبم که خود شامل این بیتم:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
علی‌آباد کتول 1/12/86

 


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


نگاهی به کتاب (خودکشی نهنگ‌ها جاده را غرق عرق کرده بود) فرزانه مرادی


[من با نهنگ‌ها خودکشی نمی‌کنم]

خارج از خیلی چیزها برای بیان مقدمه و کشف و شهود معنایی –یا گستره‌ی کلمات در بیان اندیشه وَ

تعامل وَ تفکر در زیست‌شناسی کلمات و اینکه آیا نویسنده به واقع یک پروسه کامل را در نظر داشته یا

بدون مقدمه وَ دوراندیشی خواسته چیزهایی را بیان، و نه به منظور خَلق بلکه فقط از سطح ِ جامع

اندیشی‌های بدون کاوش بنویسد، و ولنگاری در ذهن و رُویه نگری شهود پیدا کرده، جانبداری از شخص

نویسنده نیست، بلکه این بیشتر حرکت‌های نوشتاری وُ خام‌خواهی ادبی را نشان می‌دهد که از آن‌سو

از ایشان به عنوان اندیشمند با بیان موضوع نشانه‌نگری نکرده یا سمت و سوی هیچ کاری را بر

تاریخ‌اندیشی و اصل نگری‌ها پی‌ریزی ننموده است، این جانبداری از (خودمان) است از تمام حرکت‌های

 ژورنالیستی یا سطح‌نویسی‌های اینترنتی است، جنگ دگراندیشی روشنفکر امروزی و ماخذشناسانه

نیست.
ولی خوب رشد کرده با چندسونگری مخصوصن در باب ِ موشکافی اندیشه‌های نو و مخالفت با کهنه‌نگری بجای کهن‌نگری.


.
کتاب با یک کلمه که یقینا پیشینه‌ی زیاد در ذهن بشر دارد شروع شده (خودکشی)، آن‌هم از نوع بسیار

پیچیده و شگفتی‌آور که تا امروز لاینحل و سئوال برانگیز باقی مانده وَ کشیده شدن به خیابانی که حرکت

 است و تا کجا و چه سو، معلوم نیست و بدون این بازی‌های معمول زبانی اگر نگاه کنیم عرق کردن یک

نفر تلاش است یا باخت و عرق روی پیشانی نشستن؟ نمی‌دانم! این را به عهده دیگر مخاطبان

می‌گذارم.
شاید فرزانه خواسته بدون خودرابه‌تجاهل‌زدن از ریشه و اصل خود حتا تا زنانگی که ماهیت محکوم امروز

جامعه‌ی ماست حرف بزند (کلمات خارجی‌ام در کوچه ترک شدند و زبان مادری‌ام عاشق شد) خیلی زود

 خودش را نمی‌بازد، یک نو ساخت و ساز روشنفکرانه و ادیبانه را نشان می‌دهد (کلمات در دست احداث

می‌شود) اما بیهوده است فقط تخلیه است آن‌هم به صورت اسم (زمان نامجهول) و اسامی مشکوک‌تر

خارجی (سانتوریا... لامبوران دلاتی... و...) و این حرکت‌های کابوس‌وار نه از بیرون که از درست لای‌بلای

شمشادها و تخت روان... هرچند روگردانی به خودکشی نهنگ‌ها چشم داشتن به جاده‌های بدون انتها و

عرق کرده است (به همین سادگی) و من فکر کنم خیلی پیچیده.


در اولین کار شکستگی‌های نحوی کار را مشکل می‌کند یک نوع حرکت‌های تکراری که نفس شوق

مخاطب را برای جریان‌یابی می‌گیرد جمله‌ها تمام جدای یک‌دیگر و به نوعی مقطع ادامه دارد و موسیقی

 را کاملا از جریان سیال دور می‌دارد. یا کاری که چندان با هنر به روز شدن و نمایش قدرت نمره‌ی خوبی

 دریافت نمی‌کند و این‌که آیا نویسنده خود فقط به جواب‌دادن به پرسش‌های خودشناسی فکر می‌کرده (و

 از هر چه کلفت بیزارم)... (از بارداری متنفرم) (هم پیاله‌ام مردی باردار بود که از کوچه گذشت کرد). گمراه

 کردن مخاطب طول فرضی کار نیست بلکه در میانه راه چیز دیگری جریان پیدا می‌کند و در انتها پتو تازه

می‌خواهد خیلی چیزها را در خودش نگه دارد مثل خاطرات شیرین یا (خود متکی بودن در بیان

 رویش‌های ذهنی)
با نگاه به شعر (بی – ال – دی) به این سئوال می‌رسید که چرا انتخاب بعضی شعرها جنبه‌ی دارویی و

پزشکی دارد لابد نسبت خاصی بین اسامی و جهان‌نگری شاعر هست اما این ارتباط شاید از نظر

جنسیت شاعر است و رابطه‌ی نزدیک زن با حرکت‌ها و حالت‌های جنسی و جسمی که با اولین جمله (از

 دیر شدن جنینم) شروع می‌شود... (اسمی که از من پرُ است... توی شکمم –ورم کرده...) چه نسبتی

 بین آسایش تن و روان شاعر با بیان درد وجود دارد که مدام باید از دیر وُ دور شدن حرف می‌زند (از دور

 شدن دردهام می‌ترسم) در خیلی جاها با جمله‌هایی که بسیار روان و ساده اما گویا و گاه تصاویر زنده و

 بلیغ دارد برمی‌خوریم (با دست‌های بسته‌ام می‌رقصم) ولی به زودی متوجه می‌شوید باز همان گرفتاری

 شاعر در بیان درد و اتفاقیه‌هاست.


شعرهای کتاب بیشتر جنبه‌ی جسمی و جنسی و رابطه این‌چنینی را شرح و بسط می‌دهد و از این‌همه

کنکاش‌ها و اتفاق‌ها و جریان‌سازی اجتماعی و سیاسی تهی‌ست چیزی که امروز در این بحران ِ سیاه

نفت و طلا و انرژی لازم است و چه‌طور می‌توان نسبت به پیامدهای سیاسی و جنگ‌های نژادی و

عقیدتی بی‌تفاوت بود و با این نوع اندیشه اگر می‌بود باید کتاب (نهنگ‌های خودکشی) نام می‌گرفت.

تاثیرپذیری در کارها گاهی نمود پیدا می‌کند یا بصورتی واضح و رونمایی جلوه می‌کند مثل شعر

(بتامتازون) که به یاد کارهای علی باباچاهی می‌افتیم و سآن لهجه جنوبی که در کارها مخصوصا در

کتاب (نم نم بارانم) می‌باشد.


با این همه... فرزانه صدای امروز است، نسل فریادهای خفه و تلاش‌های بر باد رفته. فرزند آهن و سیمان

و آه... پرونده‌ای با نشانی‌های (کاشکی) و (اگر) زخم خورده‌ی درمان نیافته‌ی رو به موت که فردا شاید از

دهان موشکی شلیک شود یا در کره‌ای دیگر مثل قارچ بروید.


نسلی که پیشینه‌اش با کد ملی عوض شده و شماره‌ای چند رقمی جلوی تمام نام و ننگ‌های قومی و

ملی‌اش را گرفته. نسلی که به خط و مرزها و نشانه‌های تثبیت شده اهمیت نمی‌دهد و دیدی فراتر از یک

 علامت سئوال دارد و از تعادل گاه به تلاطم و تهاجم می‌رسد و از پشت شیشه‌ی کافه‌های خلوت و

میزهای کوچک به اطلس جهان پرخاش می‌کند، یا از هیمالیا بدون طناب بالا می‌رود و دماوند را از سیمرغ

 پس می‌گیرد و در جهان پر توهم و آشوب و الیوم و... غرق خواهد شد که یقینا عرفان امروزی را صحه

 

می‌گذارد و از لابلای بخار قلیان‌های میوه‌ای و آه...های ممتد به یک نونگری خواهد رسید.

 

3/9/86 علی‌آباد کتول


حسین دیلم کتولی


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 2:33 موضوع | لینک ثابت


[ این روزها شاید..]

 

  

این دیوار را خراب کنم ، دیوار دیگری روبروی من است . عکس مار را از روی دستم

 

پاک می کنم وکمی بزرگتر روی دیوا رمی کشم. این روزها شاید کارقرص ها باشد مرتب

 

 سرم را به دیوار می کوبم وتوی سرم دنگ ُ دنگ ِ زیادی ست ، همسایه مان مدام روی

 

حلبی کوچکی می کوبد تا کبوتر ها یش را هوا بدهد ،این طوقی ما ل چهار خیابان آنطرفتر

 

بود ،آنقدر دانه ریخت وکبوترها یش را هوا داد تا بلاخره پرها یش را قیچی کرد، الان هم

 

 نمی دانم چرا روی حلبی می کوبد، من همه ی این ها را از پشت همین دیوار دیدم . زن

 

 همسایه که توی حوض آب تنی می کرد شوهرش پیراهنش را بیرون آورد وخودش را

 

چسباند به زنش توی آب . این گربه هم  چقدر ناقلاست هی کنار حوض صدا می کرد و

 

خودش را به لباس های خشک زن همسایه می مالید ، یک شب هم که روی بالکن خانه ،

 

زن وشوهر گرم ناز ونوازش بودند بچه ی ده دوازده ساله شان روی سرشان ایستا د، بعد

 

یکهو زد زیر گریه ، لابد فکر کرد پدرش مادرش را دارد له می کند، اما بچه های

 

 امروزه خیلی بیشتر از اینها زرنگند وخیلی چیز ها ی خصوصی تررا می دانند، مثل من

 

که می دانم چرا این دیوار را ور نمی دارند ،من هم سرم را به دیوار می کوبم .اصلن این

 

 عکس مار را چه طور ی شد من کشیدم ،روی دستم ،حالا نیست، فقط فکرش از مغزم

 

 بیرون نمی رود .دارو خانه چی بِروُ ِبر نگاهم می کند ،دستم را می گیرد وازروی مهربانی

 

 روی صندلی می نشاند : پسر جان این چیزی نیست که به دَردَ ت بخوره فقط یه عکسه

 

که روی میز گذاشتم. سرم را به دیوار می کوبم وعکس را روی دستم کاملا با آب دهانم

 

 پاک می کنم ، حالا یک لیوان آب می خواهم ، شاید دوتا قرص دیگر بخورم بهتر باشه .

 

حتمن این قرص ها بی اثر شدن .داروخانه چی نگاهم می کند ولیوان را به من نشان می دهد

 

« پسر بیخودی قرص نخور ،دکتر گفته روزی سه تا،نه روزی سی تا ». می خواهم سرم

 

 را به دیوار بکوبم ، سرم را کج می کنم وجام کوچک را نگاه می کنم، هیچ سمی داخلش

 

نیست ،فقط مار سرش را توی جام کج کرده ، من کمی احساس ترس می کنم وتمام تنم دارد

 

لَخَت می شود ، حتمن سم این مار توی رگهای من است ،یا توی سرم ریخته که اینقدر سرم

 

را می خواهم به دیواربکوبم . حتمن زن همسایه گربه را دعوا کرده بعد لباسش را تکانده

 

 وتنش کرده ،باید از پشت دیوار این ها را ببینم .بچه همسایه اگر روبرویش را نگاه کند من

 

من را می بیند بعد اون مرتیکه قلچماق مادرم را به عزایم می نشاند.باید دیوار را خراب

 

کنم ،سرم را محکم به دیوار می کوبم...

 

داروخانه چی عکس را به من می دهد وُبلندم می کند :پاشو برو خونه تون پسر ..پاشو برو...

 

اصلن ارتباط این مار را با داروها درک نمی کنماز پشت این دیوار هم که پیدا نیست .

 

پیراهنم را بیرون می آورم به بچه می دهم ،مادرم نگاهم می کند تنش خیس است وپیراهن

 

نازکش به پستانهایش چسبیده .پدرم اتاق را نشانم می دهد .سرم را به دیوار می کوبم ،دیوار

 

خراب نمی شود. گربه را می بینم کنار حوض برای ماهی ها نقشه می کشد.

 

باید قبل از اینکه همسایه ام بیاید دیوار را خراب  کنم. 

 

مادر.....مادر .....

 

حتمن قرص ها اثر نمی کنند.این دیوار کی خراب می شود .همسایه باز روی حلبی می کوبد

 

سرم درد می کند .مامان قرص هام....لیوان خالی آب رانگاه می کنم...دیوار ...کبوتر......

 

 

 

                                                                          8/3/87  حسین دیلم کتولی            


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 2:35 موضوع | لینک ثابت


 

  

 

 

[بروید عقب تر شما را به جا نمی آورم ...]

من عقب مانده می خواهد سقف بشکافد وطرحی نو در اندازد ، نگاهی کوتاه دارد به کتاب (عقب مانده)عزیز وتلاشگر علی سطوتی قلعه

 

این حرف ها ربطی به عقب ماندگی ندارداز عقب وارد شوید عقیم می شوید........

 

آیا برای نوشتن یا خواندن الزامن آمادگی اندیشیدن باید باشد یاخیر؟

گاه عریانی کار وپرده گشایی های معنایی- دل پذ یری ساده را راه می جوید اما اگر جهت یابی نشده، یاتناقض در کار پیدا شودچندان راه به اصل نبرده بلکه از لااقل متعارف بودن دوری می جوید.

با جمله ای از کتاب عقب مانده پیش می رویم

(دیگری است که پشت موهای من حرف می زند – در غیاب من راه می رود- می داند –چشم های من واقعی است ،اما خواب هام واقعی تر است)

اینکه دیگری می نویسد کسی در (من )نویسنده است کسی که شاعری یا تعهد به کار را با خودهمیشه دارد ،حرف هاوچهار چوب های اوبا (من)

بیرونی فرق می کند،اگر تحویل دادن به من بیرونی نبود چنان می گفت

که خاص خودش باشداصلا جریان یابی ها ونحو ها کاملا متمایز بود اما باید دیگری ودیگران بخوانند دیگری که همان (من )دوم است روح شاعر را درون خودش دارد یا رنج نویسنده را روی کولش – تعهد والتزام به غیر داردکلمات را همانگونه می چیند که درک دیگری شود-کلمات راآنگونه بیان کرده واستفاده از صدا ها ،اشیاء ،اجرا ،وهمه ِ چیز های ملموس وغیر ملموس را چنان می خواهد که به جایی راه یابد ،نه فقط یک دروغ ،یک تحرک غیر بینش وخواهش – تلطیف شده است...

واقعا این جمله (اما خواب هام واقعی تراست )بهانه ای برای پیدا کردن کلید خواهد شد یانه؟ اگر بتوانم با کمی توضیح آنرا روشن کنم خوب است :

دانسته ها،خواسته ها ، پیدا ها وناپیدا ها،گمشده های درونی وتاثیرپذیری ها گاه کلمات وحرکت ها را می سازندراه ها را شکل می دهند-یا جهت ها را عوض می کنند اما تنظیم وپرداخت وتوانِ ِبهره برداری کاری دشوار است

وهمین صورت کار راهم شکل می دهدونمی گذارد قبل از اتمام کار «بعضی وقتها » رنگ بیرنگ بیهودگی وفنا بگیرد.

همینطور که آغاز نکته قابل توجهی است فرجام خوب هم اتفاقی نیست و

نه یک اتفاق /نااگاه،ودور از خواستِ انجام است،نگاه معطوف ودرایت در اجراء وتفکر پرمایه است باتجربه وسیر پر رنگ- دانش اندیشی است /

گیرم یک کلمه آمد یا چیزی نوشته شد که خاصیت خودش را در پررنگی وجلوه – مقطعی- نشان داد اما ردیابی نکرده ودور از استخوان بندی کُل

ماندگار وصاحب ارزش تمام نیست فقط یک جهش ونگارش کوتاه است در نگاه جستجو گر وآگاه مخاطب .

تغییر جمله ها وحرف ها از اجرا ءبرای برخ کشیدن هنر نیست شبیه سازی

یا دست نگاه کردن است واین تا کجا می تواند نویسنده را زنده نگاه دارد ومانایی اثر را برساند.در یکی از جلسات عزیزی میفرمود که کار را اول باید تقطیع کرد تا آن را شناخت ،این چنین نظری چندان اساسی نیست اما لطافت ویکدستی در آن شهود پیدا می کند واز کارهای معاصرین بسیار دیده شده که در هین معتقد ومتعهد نبودن به این امر در اجراچنین کرده اند یا هر جااین عمل مراعات شده نحوه ی کار به یک دلپذیری وانجام خوب رسیده واز پیرایش هم در جمله ضربه ایی به کل کار وارد نشده.که در این کتاب طول وعرض کار اصلا مراعات نشده وچنان جمله ها شکل بندی می شوند که در سطر ها گاه کوتاه بلندی آزار دهنده وبه شدت در موسیقی واجرا آزار دهنده است با اینکه نمی خواهم به جزئیات بپر دازم اما صرف نظر کردن از بعضی قسمت ها یا توضیحات غیر قابل گذشت است شاید استفاده کردن از افاعیل در روند وتثبیت جمله ها لااقل لازم بود که بدون پرهیز در این کتاب استفاده شده وکار را چنان نشان داده که زیاده گویی وتراش ندادن مشهود است صف نظر از اینکه باز برای مخاطب مطلع همان توضیح زیادی دادن وکار را از یکدستی خارج کردن است وزبان را در خدمت ایجاز نگرفتن ووارد حیطه ی نثر شدن

(می تواند ادامه ی لب های باشد که از  باد تکان می خورد )صفحه   24

اگر کمی ازاول  دقت بود حتما بکارت عملی لااقل داشت نه اینکه چنان پیاده بشود که با ساده انگاری مخاطب پیش برود نکات ساده ای بزرگ نشان داده می شوند اما بسته به هنر نویسنده است که اگر بهار را ورفتن را می نمایاند در آخر قطعیت تفکر ونوشته این گفته نباشد ،(من می دانم ودیگری نمی داند )که سادگی خودش وخامی را نشان دهد این تمیز کار تجربه ودقت عمل را می خواهد حالا نگاه کنید به اجرا هایی که کلا کاررا یک سویه می کند ودر کارهای صفحه 20- این صدا یک صدا ضبط شده – کلمه دهنی می شود – از دهن -- دست ها – دست دوم –دست مالی – مرا بامن خود را در آغوش --/ بهاری – هاری: صفحه 21  / سطلی که خالی است – خالی ندارد صفحه 22  /که از که ...صفحه 23 / سینه ای که صاف می شودصفحه 25/در سه جمله  تغییر یافته.....سطر ها کار من نباشد – اگر کار من     من نباشد صفحه 24/   چشم های صورتی – در صورتی سه چشم صفحه 27/    هوای مرا داشت- کاری به هوا –به خدا کاری  صفحه 26/ طرف مرا- طرف های دیگر- دوست نداشتم- دوست نداشتم/ صفحه 26   /هوا مرا نداشت -کاری به هوا  صفحه 27/      بلند می شود صفحه  29همان طور که بهتر می دانید رضا براهنی این کار را خیلی قبلا انجام داده ودیگر ان هم موفق تر از این کتا ب عمل کرده اند واین تکرار ها چنان مطلوب مخاطب حرفه ای نخواهد بود .

یک نوع پازل است یک نوع جابجایی برای رساندن به تعابیر ومعانی ودارای هیچ هدف خاصی نیست  فقط راه یابی به کلیشه های شخص ویا بهتر بگویم شخصی – جدولی که اگر رمزش رابدانید آسان است ،حل شده است وکسالت آور ....هیچ نمی ماند جز زحمت جابجایی ،جز خواندن وحرکت دادن ،یک نوع بازی کودکانه که انحنا وچرخش وگیجی دارد ودر انتها خستگی وفرسودگی ،نه ازآن  نوع که یک ورزش خوب ومفید یا بازی دلشاد دارد ، بلکه از آن نوع که از عبوروکاوش در یک معدن متروک وریخته نصیب می شود واین نوع نگاه به متن (حتا فوتوریستی) آزار دهند ه است ...که به نظر در تمام کتاب چنین مینماید ....

گوش به یک خوابه های این نزدیکی ...صفحه /  36/  لطفا آلت قتاله ام را در بیاورید/به تپه های دوست دخترم عمل می کنم لطفا /صفحه7 /   چیزی

در حد شرمناکی نوشتن  ، از شرمگاه نوشتن وسخن گفتن تا آنجا که جفت (جفت دسته جمعی صفحه 37) بعد سانسور ... قیچی همان سانسور است « البته در دست نویسنده»واز کلمه استفاده احسن کردن ( از  چهار گوش تو اماقیچی...صفحه37  ) (حتا جمهوری بیزار می کرد صفحه 37)/   سمت

وسو تغییر می کند وبعد در سطر های دیگراین روند  باز برمی گردد وابتر می ماند

اروتیک کار را از سویی به سوی دیگر می بردالبته نه بطور اساسی واز نوع برخورد ونشان دادن  ادبی بلکه خیلی عریان تر ازوجود حجب ویا محیط شناسی که عرض و طول را فقط چون پارچه فروشان با بغل باز کردن واز نوک دماغ تا انتهای دست دراز کردن وفاصله ها از سینه وتن بیشترنرفته که این نوع نگرش در کارواجرا ءخود معرف به هم زدن نظم کلامی وشاخصه هاست در کاری از مرحوم اخوان (چون میهمان به سفره ی پر ناز ونعمتی – خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری --- دگر نگو بنوش آن منوش آن... ای میهمان که پر گل ناز است بسترت ---تو خنده زن چو کبک گریزند ه چون غزال – من در پی ا ت چو در پی آهو پلنگ مست......./هرجا دلم بخواهد من دست می برم...درجای دیگر شعر می گوید هرجا دلم بخواهد آری چنین خوش است ...در جای دیگر شعر ...من دست می برم به پرده گی ناز پرورت .....تصویر وصورت پذیری جمله ها واجرا چنان است که یک نوع لطافت وساختارمندی را نشان می دهد با زیرکی وبهره وری از تجربه وبینش خوب شاعر اما چرا در این کتاب این قدر استفاده وشکل پذیری هاساختارمند وکافی نیست خود جوابی می خواهد که شاید مرور زمان را  هم میطلبد ..

گاه جمله ها یا پاراگراف های نه چندان کامل جهت های سیاسی وعقیدتی وجهان بینی نویسنده را نشان می دهد اما این چیز ی نیست که سر منزل مقصود را برساند یاا بداع در کار باشد...

(به سیم های این شعر میز نم ..کلماتم را برمی دارم واز فارسی می روم صفحه 32)یک نوع صدا دار شدن است ولی فرار ازفرهنگ نیست نجات خواهی از چفت وبسط های زبانی ومرزی است تا فکر ونوشتار در حریم کور وبسته گرفتار نشدن  ...             

در بیشترجاها کلماتی دیده می شود که از متن بیرون می زند ومسیر خودرا طی می کنند،گاهی نویسنده دست به ساختن صفت ویا قید وکلمه  ی جدیدی می زندکه این آشنایی زدایی ها گاه زیبا وگاه مبتدیانه صورت پذیرفته وگاه مولف بی سبب تلاش وپا فشاری دارد تا این خواسته را شکل دهدخواسته ای که متن آن را بوجود نمی آورد بلکه شاعر در خارج از متن این کار را می تند وبا فشار این ترکیب ها وکلمات یا صفات وارد وآن را از سوی دیگر متن خارج کرده واین(بیرونگی ها)صفحه 6/بسیار مشهود بوده بدون آنکه سنباده ای خورده باشد صفحه 6/  البته به شخصه با همین آوردن بیرونگی به جای اضافات یاضایعات ویا برجستگی موافقم اما در جاهای دیگری همچون ابتدای همین کار (چناریدن )تبدیل اسم چنار به قید حالت )مخالفم واین بیرونگی ها اساسی نمی باشد در چند جا از اسامی ومکان ها یا کلمات نا آشنا استفاده شده که بهتر بود چنین نمی شد( تلف   اشتلم موجود بود  ) صفحه 12   که اگر همان اشتلم به گویش مازندرانی یا بومی  باشد یقینا احتیاج به توضیح است... ذکر وحرکت متن باعدد در خیلی از کارها آمده ویا ترتیب را می رساند واز هر کلمه یا جمله کار خاصی کشیده نمی شود وودر اجرای بند ها با ذکر عدد تفکر وخواسته ی نو وتازه ای است اما چرا بدون هیچگونه حالت وجریان مشخصی اعداد خود نمایی می کنند این به گره کار بسته است وبه محاسبات درست نکردن در کل کار که مثل به یاد آوردنی ناگهانی وزود گذر جلوه می کند 

هر نکته ایی که گویم نکته ای در آن نهان

 در خاتمه عرضه می دارم عقب مانده ،واقعا عقب ماندگی نیست ،تلاش است – حرکت است لااقل به سوی بودن .......

                                               

                                                 با تقدیم شایسته ترین احترامات                                                            وپوزش  -حسین دیلم کتولی

                                                       از علی آباد کتول  28/1/87

                                                      


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت


[سرت راکنار بکش... ]

 

ردِ چرخ روی صورتش جا مانده بود.باید دراز کشیده باشد که ردِ چرخ روی صورتش جا مانده بود.اصلا ّ نمی شدسرپا ایستاده باشد.حتمن یاشایدنشسته بود            که ردِچرخ روی صورتش جا مانده بود.ردعاج های نزدیک به هم،درست

سمت گونه ی چپ...،می شد راحت دید که ردِ چرخ روی صورتش جامانده

بود .اگر صورتش را عقب می کشید یا در مسیر حرکت نبود امکان نداشت ،

خودش کمی کوتاهی کرد که رد چرخ روی صورتش جا مانده بود. هرچقدرهم

که خودش را گناه کار نداند کسی دلش نمی خواست که رد چرخ روی صورتش

 جا مانده بود . بچه هرچند نمی دانست اما نمی خواست تا این قدر بد به اونگاه

کنند.اگر سرش را کنار می کشید اسباب بازی از کنارش رد می شد اما حالا ،

رد چرخ روی صورتش جامانده بود.


 

نوشته شده توسط حسین دیلم کتولی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت