( تند از خیابان رد نشو  )

 

شناسنامه اش را نگاه کرد واحساس راحتی رابا کشیدن شانه هایش نشان داد

صفحه ی نام همسر خط خورده بود .

بلاخره راحت شدم از این اسم لعنتی که مدام با من بود حالا هرجور می خوام

زندگی می کنم

داشت روزها را جلوی چشمش می آورد روزهای فریاد وبهانه وقرص های

 اعصاب ، یا اون مسافرتی که باهم رفته بودند

چقدر توی اون پارک حرف شنیدم سروصدا کرد بشقابُ شکوند ومردم جمع

 شدند  بچه بیچاره ای که گریه می کرد ورفت توی چادر مادرش وپیرمردی

 که فقط سرتکان داد وآه کشید

اما حالا راحت شدم انگاری این چند سال تو یه فضای دود گرفته ومسموم بودم

 نفسم نمی آمد نفهمیدم کی بهار ه کی پاییز ...چهار تا خونه عوض کردم از بس

از سر وصدا صاحب خونه ناراحت می شد حتا این دفعه آخر صاحب خونمون

که یک بیوه ی میانسا ل بود گفت خُب برین یکی از شما خودشو بکشه ، بعد نفر

 دیگه راحت میشه لاقل جون مردمو ُ نمی گیرین

باید این جورمی شد والا مگر تا کی می شد تحمل کرد ودوام آورد از تیکه پرانی

های مادر ش تا خط ونشون کشیدن پدرش ...برادرشم مادر قهوه ای بود که تا

 حقشو می گرفت به فکر خواهره نبود ..حتا فرداجاکشی هم میکنه اما ازاینکه

 تنها شد می ترسید

 شبها کی می خواست صب شه یا اونکه حال غذا درست کردن نداشت ،

توی کافه هم که غذا نمی خورد از نگاه کردن موقع غذا خوردن بدی می آمد

یا وقتی ماموریت می رفت لباسشو کی تو چمدانم می گذاشت اینها که چیز

 مهمی نیست بدترین حرفو زنش بهش زد وقتی اومدن از هم جدا شن ..یه نگاه

بهش کرد و..... ببینم عرضه داری کرواتتو گره بزنی ( راستی این کار سختی

بود ...)تو عرضه نداری شلوارتم ...اتو بزنی ....حالا جلوی اقای رئیس با شلوار

بدون اتو وکراوات نداشته چه حالی پیدا می کرد....دیگه اون یکی روهم نمیگم

فقط مواظب با ش  به کسی نشاشی ...یا...لا لنگه زنه ...

 آخه چقد این حرف ها سخت بود وکشنده ....اصلا به این چیزها ی مهم فکر

 نکرده بود

داشت طرف اتوبوس واحد می رفت تا از خیابان رد بشه ...اصلا جایی رو

نمی دید ...

صدای ترمز ماشین اومد.....خودشو عقب کشید ...

نه...!.. یه دست اونوعقب کشید   برگشت نگاه کرد

زن با نگاه اشگ الود بهش نگاه می کرد.........!!