صندلی خالی روی ایوان کوچک آفتابگیرِرو به غروب سمت خیابان قرار داشت وکسی
هم رویش جا خوش نکرده بود ،در سمت چپ صندلی میز کوچک عسلی با یک جا سیگاری
وبریده پلاستیکی ی یک رو میزی ِ کوچک که حتمن جای فنجان قهوه یا چای عصر بود
دیده می شد ،کمی خاک های نشسته ی رنگ میز را عوض کرده بودالبته آفتاب تابستان
وسرمای پاییز وزمستان هم بی تأ ثیر نبود .
زن از پنجره ی روبه رویی آن طرف خیابان نگاه میکرد واین شاید پنجمین روزی بود
که کسی راروی صندلی نمی دید
معمولن حوالی عصر پیر مردی با کلاه لبه دار خاکستری آن جا می نشست وروزنامه
می خواند یا کتابی را ورق می زد و هروقت پیر زن پرده را کنار می زد مرد را مشغول
مطالعه می دید . فقط موقع نوشیدن چای یا قهوه نگاهش به پنجره روبه برویی آن طرف
خیابان می افتاد ، فنجان را روی میز می گذاشت و با دست چپ کلاهش را برمیداشت
وسرش را تکان میداد که نشان ادای احترام وسلام بود .زن هم دستی بلند میکرد واین تمام
سرگرمی پیر زن بود برای عصرهای ساکت وبی روح ، گاهی هم که پیر زن ازحاشیه
پرده نگاه میکرد پیرمرد روی صندلی لهستانی خودش را تکان میداد وصندلی با حرکت
پاهایش رو به عقب وجلو تکان می خورد.
حالا پنجمین روز بود که پیر مرد روی صندلی پیدایش نبود و برای او دست تکان نمیداد.
چشم های زن پُر اشک شد .نه فقط نگران مرد روبه رویی باشد بلکه بیشتر نگران نداشتن
همین دلخوشی ساده وفکر این که آیا او هم آنقدر می ماند که کسی دیگر را ببیند که خودش
را روی صندلی تکان بدهد وبرایش دست تکان بدهد.
زنگ در که صدا داد پیر زن رفت و روز نامه عصر را گرفت .در سالن روزنامه را روی
میزکنار مبل انداخت تا در فرصت لازم نگاهی به صفحات آن داشته باشد ،اما هنوز دور
نشده بود که عکس روی صفحه اول نظرش را جلب کرد ، پیر مردی با کلاه لبه دار که
زیر آن نوشته شده بود :
....استاد ...ح...د...ک...داستان نویس در سن شصت وهفت سالگی در آپارتمان شخصی
خود در خیابان بهار دست به خودکشی زد ......او از داستان نویس های بزرگی ست که
بیش ازهیجده کتاب دارد وآخرین و معروفترین آن کتابی ست با نام : فرشته ای هرروز
بامن قهوه می نوشد .
حسین دیلم کتولی
علی آباد کتول 9/1/1390ساعت 4صبح